تبليغاتX
Roshana



Roshana

تو،ای نغمه پرداز گشوده بال آسمان تنهایی من، خبر نداری که من چشم بدنبال تو دارم



نویسنده : روشنـــــــا ; ساعت 10:49 بعد از ظهر روز شنبه سی ام آبان 1388

!جریانی حقیقی؛ با روایت من

============================

دوباره کارم افتاد به اون ساختمون قدیمیۀ دانشگاه؛

تصور کن یه ساختمون قدیمی رو با یه آسانسور فکسنی!طبقۀ ششم کار داشتم،تو فکر این بودم که با آسانسور برم یا با دوپای نازنین از پله ها بالا برم...

آسانسورای این ساختمون خیلی معروفه به اینکه رفتن توش با خودته ولی بیرون اومدنش کاملاً با خداست!

تو فکر بودم که بین جونمو سهولت کدومو انتخاب کنم که آسانسور به طبقۀ همکف رسید...هیچکس نبود!

من بودم و دوستم؛نگاهی بینمون رد و بدل شد و در همین حین گزینۀ سهولت تصویب شد!

رفتیم تو آسانسور...دکمۀ طبقۀ موردنظر رو زدیم و همین که اومد درهای داخلی آسانسور بسته بشه؛کسی در آسانسور رو با قدرت و شدت هرچه تموم باز کرد و داخل شد!

یک آقای با شخصیت ،با کت و شلوار اتوکشیده خیلی متین ، خیلی سر به زیر پرید تو! خیلی دوست دارم که وجنات این مِستِر رو توصیف کنم ولی هرچی بیشتر فکر میکنم زبونم قاصرتر میشه...

انقدر تیتیش بود که اولین توصیفی که درموردش بنظرم میرسه ، "پســر خوب مامانه"!

وقتی پرید تو بی اختیار خندم گرفت که با یک تک سرفه خودمو جمع و جور کردم...نگاهم به نگاه دوستم افتاد؛چشماش داشت از خنده میترکید...طبقۀ اولو رد کردیم و به طبقۀ دوم نزدیک میشدیم که یکدفعه...

آسانسور ایستاد...چراغاش چند باری روشن خاموش شد و بعد کلاً خاموش شد! پس از چند ثانیه چراغا روشن شد و آسانسور با کمی لرزش و سرعت بیشتر از همیشه کمی بالا رفت و بعد با شتاب(احتمالاً شتاب گرانش؛چون در حال سقوط آزاد بودیم)به پایین کشیده شد...دوباره وایساد و چراغا خاموش شدن!

رنگ از رخسار آقای تیتیش پریده بود(اینو وقتی چراغا روشن شد مطمئن شدم)...! طرف بد جور هول کرده بود...!بی اختیار از تجسم چهره اش خندم گرفت که یهو با اون قیافش و صدای لرزانش با صدایی نازک گفت: "خانوما نترسین ، من اینجام!"

دیگه عنان اینجانب از کف برفت و از خنده روده بر شده و ...

چراغها روشن شدند و با دیدن چشمای اشکبار دوستم فهمیدم که او هم در وضعیتی مشابه با من بسر میبرده!

آسانسور به طبقۀ مورد نظر رسید؛اما طوری در اون طبقه ایستاد که درهای داخل باز شدند اما در بیرونی باز نمیشد و امکان خروج فراهم نگشت(!).

آقای تیتیش ،که الان دیگه یه پا قهرمان داستان شده،دستشو بطرف شیشۀ در بیرونی آسانسور برد و با کنار ناخن انگشتش ضربات ریزی به شیشه زد و با صدایی متین(؟!) و همراه با ناز فراوان و بطوریکه من که در نزدیکیش بودم بزور شنیدم که میگفت:"باز کنید،لطفاً باز کنید"

حالا من میدونستم که مستخدم اون طبقه پیرمردیه که از 20سانتی متری گوشش باید در گوشش داد بزنی که تازه دست و پا شکسته حرفتو متوجه بشه... نگاهی به ساعتم انداختم ، کمی زیادی داشت دیرم میشد...نگاهی به دوستم انداختم که از آن همه متانت(؟!) آقای پهلوان شگفت زده شده و با چشمانی گشاد و دهانی متبسم به نظارۀ او ایستاده بود!

جلو رفتم و با آرامش به پهلوان گفتم :"میشه چند لحظه کنار وایسین؟!!!!" بنده خدا کنار وایساد،منم دستمو با آرامش بردم بسمت شیشه در آسانسور و با کف دست (مثل این دختر کولیا) محکم به شیشه کوبیدم و فریاد کشیدم:"بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز کنیـــــــــــــــــــــــــــــد"!

حالا چهرۀ قهرمان متین داستان جداً دیدن داشت...

مستخدم اون طبقه اومد و در رو برامون باز کرد و هرکس متعجب از رفتار دیگری به دنبال کار و زندگی خودش رفت!

پایان




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : روشنـــــــا ; ساعت 2:8 بعد از ظهر روز جمعه بیست و دوم آبان 1388

یه دختری درست همسن من، امروز بعد از کلاس دانشگاه با دوستاش قرار فردا رو ردیف میکنه و بعد از خداحافظی بسمت خونه میره،اما دیگه فردایی رو نمیبینه و دوستاش دیگه اونو نمیبینن!

وقتی داشتم اعلامیه اش رو روی دیوار دانشکده اشون میخوندم ، یه لحظه این فکر از ذهنم گذشت که خیلی راحت ممکن بود جای ما عوض شه...یعنی خیلی راحت ممکن بود که اون جای من وایساده باشه و اعلامیۀ ترحیم منو روی دیوار بخوونه و شاید اصلا با لبخندی بی تفاوت بدون نیم نگاهی به اعلامیۀ من از اونجا رد بشه؛ من نمیشناختمش و حتی تابحال ندیده بودمش ولی نمیدونم چرا انقدر دلم گرفت و براش ناراحت شدم...!

خیلی ذهنم مشغول شد...اینکه پس از مردنم چی میشه...کاری به مسائل ماورایی و تو قبرو اینا ندارم؛بیشتر اطرافیانمو منظورمه...!کیا از مردنم ناراحت میشن و کیا خوشحال و کیا بی تفاوتن؟!یعنی واقعاً کسی هست که از مردن من خوشحال بشه؟!!!!

جداً نمیدونم...!

ولی خب چیزی رو که مطمئنم اینه که هرچقدر هم که عزیز باشی،همه بعد از یه مدت به نبودنت عادت میکنن و یا حداقل باهاش کنار میان و چه بسا توی هزارتوی ذهنشون گم بشی و فراموشت کنن،البته مقدار زمانی که طول میکشه آدمو فراموش کنن بستگی به تاثیر حضور فرد در زندگی اطرافیانش داره...!


بعد ذهنم رفت سمت بعضی از آدمای زنده ای که واسه اطرافیانشون مرده بحساب میان! این دیگه بدترین حالته! اینکه زنده زنده تو گورستان ذهنشون دفنت کنن،اینکه باشی و نبیننت و ...این قسمتو بیخیال میشم چون واقعاً دردناکه!

نکتۀ مهم واسم این بود که اون دختر درست همسن و سال من بود...ممکن بود من جای اون باشم...البته الانم که جای خودم هستم ممکنه فردا رو نبینم و امروز روز آخرم باشه !هرلحظه ممکنه فرصتم تموم بشه...باید سعی کنم اشتباهاتمو کم کنم؛چون شاید هیچوقت فرصت نشه جبران کنم!باید تا دیر نشده به کسایی که دوستشون دارم بگم که دوستشون دارم و باید از لحظۀ حالم طوری استفاده کنم و لذت ببرم که انگار آینده ای برام وجود نداره و امروز روز آخره...


نتیجۀ اخلاقی: "انسان در همان حال که از مرگ میگریزد،آنرا ملاقات میکند."امام علی (ع)





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : روشنـــــــا ; ساعت 9:2 بعد از ظهر روز جمعه پانزدهم آبان 1388

-چته؟!

-هیچی!!!

-مطمئنی؟!

-....اوهــــوم!

-ولی قیافت اینو نمیگه هــــــــــــــــا...

-تو چهره شناسیت خوب نیست،تقصیر من چیه؟!!! خوبم،فهمیدی؟!!!!خوبِ خـــــــــــــــــوب!

-منم از همین نگرانم!

-از چی؟!

-همین خوبِ خوب بودنت منو نگران کرده!!!! اون چی بود قایمش کردی؟!!!

-کدوم؟!!

-همون که تو چشمات بود... برقشو دیدم...سرتو بیار بالا...تو چشای من نگاه کن...

-....

-اشکه...سعی نکن قایمش کنی،دیدمش!

-خب که چی؟!!!! اشکه دیگه...یه وقت به آدم فشار میاد خبـ...!

-آها...خب میخوای گریه کنی؟!

-نه! میخوام تو سکوت باشم که تو نمیذاری!

-میدونی اگه من ساکت شم ،فشار بیشتر میشه؟!!

-خب مشکل اینه که اونجاییکه باید صدات دربیاد،لال میشی...!

-من؟!!! من که دائم دارم باهات حرف میزنم! مشکل اینه که اونجاییکه باید گوش کنی کر میشی!

-...خب ...شاید حق با تو باشه...تو گفتی و من نشنیدم!

-معلومه که حق با منه...من گفتم و تو نشنیده گرفتی...!!!!

-مهم نیست...مهم اینه که الان دوست دارم خفه شی!

-من اگه خفه شم،تو هم با من خفه میشی!

-شاید منم همینو میخوام....




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : روشنـــــــا ; ساعت 8:28 بعد از ظهر روز پنجشنبه هفتم آبان 1388

دور منو خط بکش ، منو خط بزن!

امتحان دارم ، مهمونی رو خط بزن! با استاد سه پیچ کلاس دارم ، دو دره بازی رو خط بزن!

خوابم نمیاد ، لحاف و بالشو خط بزن!

راه حلّم غلطه ، صورت مسئله رو خط بزن!

دارم از خوشی میمیرم ، غمها رو خط بزن! پر از خندم ، گریه رو خط بزن!

خیس شدن زیر بارونو دوست دارم ، چترو خط بزن!

عاشق شبم ،خورشید رو خط بزن!

کاغذو قلمو دوست دارم ،کیبورد و مانیتور رو خط بزن!

ایرانسل بهتر آنتن میده ، همراه آخرو خط بزن!

دی وی دی میبینم ،تلویزیونو خط بزن!

دنبال اتوبوس میدوم ، تاکسی رو خط بزن!

فارسی رو دوست دارم ، انگلیش اسپیکو خط بزن!

همش چیپس و پفک میخورم ، سلامتی رو خط بزن! سرکه نمکی دوست دارم ، پیاز و جعفری رو خط بزن!

خیلی کج و کوله نوشتم ، خطهای صافو خط بزن!



خوبم ،بدیامو خط بزن! با ارادۀ خودم تصمیم میگیرم ، جبرو خط بزن!

حرف حرف خودم ، بقیه رو خط بزن! ریسک میکنم ، ترسو خط بزن!

به خودم امیدوارم ، ناامیدی رو خط بزن! آرامشمو دوست دارم ، سوهان روحو خط بزن!

دوست خوب زیاد دارم ، عاشق دل خسته رو خط بزن!

تلخی حقیقتو ترجیح میدم ، دروغ شیرینو خط بزن!

اگه درست نمی نویسم ، غلطامو خط بزن!

دیوانه شدم ، عقلمو خط بزن! تبم شدیده،هذیون میگم؛ کل صفحمو خط بزن!

پ.ن: این صفحه متعلق به یک ذهن خط خطی است!!!

===============
توجه!
دیگه واسۀ آپام کسی رو خبر نمیکنم!



دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : روشنـــــــا ; ساعت 4:28 بعد از ظهر روز چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388

روایتگری تجربۀ شخصیم با قلم خودم!

==============

مدتی بود که حال خوبی نداشتم...

مثل همیشه با یه سری از دوستام دور هم وسط محوطه ایستاده بودیم و میگفتیمو میخندیدیم...

 

با اینکه حال خوبی نداشتم ولی سعی میکردم پالس منفی به جمع نفرستم و با یه ماسک خنده و کمی شوخی پالس مثبت میفرستادم...!

 

مشغول صحبت بودیمو میخندیدیم که یهو سروکله اش پیدا شد... از دیدنش ذوق زده شدم با خوشحالی براش دست تکون دادم که منو ببینه... وارد جمعمون شد بدون اینکه حتی نگاهی بهم بندازه!

 

حالم بدتر شد...

 

خواستم جمعو ترک کنم که صدام کرد:وایسا روشنا کارت دارم؛ منم باهات میام!

 

برگشتم و منتظر اومدنش شدم!

 

با بقیه خداحافظی کرد و همینطوری که بطرف من میومد لبخند از روی لبش محو و به خطوط بین ابروهاش و صورتش اضافه میشد!

 

با تمسخر و کمی(خیلی بیشتر از کمی)طلبکارانه گفت:خوش میگذره؟!!! مثل همیشه با دوستا شاد و خندون،ما هم که جامون تو قندون!

 

دستمو گذاشتم رو پیشونیم...آخ که چقدر سرم درد میکرد!به نیمکتی که کمی دورتر بود اشاره کردم و گفتم: اونجا بشینیم حرف بزنیم؟!

 

هیچی نگفت و با هم رفتیم و روی نیمکت نشستیم...

 

گفتم: خیلی وقته میخوام باهات حرف بزنم ولی گیرت نیاوردم!

 

گفت:اتفاقا منم باهات کار داشتم و البته کلی حرف...

 

نذاشتم جملشو تموم کنه،چون دیگه نمیتونستم خودمو نگهدارم ؛داشتم میترکیدم، بغضمو فرو دادم و گفتم: یه مدتیه حال خوبی ندارم و اصلا حالم خوب نیســ...

 

نذاشت جملمو تموم کنم و تو حرفم پرید:اتفاقا میخواستم دربارۀ همین صحبت کنیم... منم حس کردم که تغییر کردی خیلی هم عوض شدی! اما فقط با من... با بقیه مثل همیشه ای ولی با من...حالا هم خنده هاتو با اونا کردی و روضه هاتو گذاشتی ....!

 

بقیۀ حرفشو نگفت، ولی تونستم بفهمم منظورشو ! حرفم تو دهنم ماستید!

 

ادامه داد: ما چند ساله همدیگرو میشناسیم؟!..چند ساله با هم دوست بودیم؟!...تو کی قیافت اینطوری بود بامن؟!...تو کی اینهمه مدت از من بیخبر میموندی؟! ...چرا گوشیت خاموشه؟!...من همیشه از تو انرژی میگرفتم...حالمو بهم میزنه این قیافت... من اون قیافتو دوست دارم ؛همون صورتی که یه لبخند داشت...میدونم دوستای جدید دورتو گرفتن،میدونم خنده هات با اوناس! میدونم حوصلۀ منو نداری،حوصلۀ حرفامو ،درددلامو ،اس ام اسامو ...فکر کردی واسم اسپشالی؟!...فکر کردی من باید این رفتارتو تحمل کنم؟!...همۀ حرفم همینه؛تو اون آدمی که من میشناختم نیستی،عوض شدی... و من این آدم جدیدو دوستش ندارم؛دیگه نمیخوام ببینمت...تا وقتی همون آدم قبلی نشدی من باهات هیچکاری ندارم،فهمیدی؟!هیچکار....

 

جملات آخرو تقریبا فریاد زد...

 

بدون اینکه حتی نگاهی بهم بندازه بلند شد و رفت! با چشمای پر از اشکم رفتنشو تماشا میکردم،چشمامو سریع بستم که اشکم نریزه،ریختن اشکم مساوی بود با شکستنم ...

 

خواستم صداش کنم،خواستم بگم نرو،خواستم بگم الان بیشتر از همیشه به بودنت احتیاج دارم،خواستم بگم تنهام نذار...حداقل میذاشتی حرفمو میزدم بعد میرفتی چون خیلی چیزا میخواستم بگم...نرو!

 

همینطور که رو نیمکت نشسته بودم(در واقع وا رفته بودم)،سرمو بین دوتا دستام گرفتم؛سر دردم شدت گرفت...

 

ذهنم تبدیل به یه چراگاه بزرگ شد؛چرا نذاشت حرفمو بزنم؟! چرا نذاشت توضیح بدم؟! چرا نذاشت لااقل جواب حرفاشو بدم؟!چرا رفت؟!چرا نپرسید چه مرگته؟! چرا دلیل عوض شدن رفتارمو نپرسید؟! چرا اگه من زنگ نزدم حالشو بپرسم اون بهم زنگ نزد ؟! چــــــــــــــــــــــــرا....؟!!!!!

 

یاد خودش افتادم...یاد خودم افتادم...وقتی از تنهایی پیش من اومد،وقتی گفت ببخشید که وقتتو میگیرم ولی دلم میخواد به حرفام گوش کنی...وقتی غصه میخورد و من دلداریش میدادم...وقتی گریه میکرد و من بغلش میکردم و یواشکی باهاش گریه میکردم...وقتی سرش روی شونم بود و من آروم توگوشش میگفتم همه چی درست میشه و من همیشه کنارتم...وقتی اوضاعش ردیف شد، گفت جبران میکنم برات؛همیشه رو من حساب کن... خدا میدونه که توقع جبران نداشتم و اگه کاری کردم به حرمت دوستیمون بود، ولی خب اینبار...شاید اشتباه کردم!

 

سرم هنوز بین دوتا دستام بود،با افکاری که توی سرم میچرخید سر دردم شدت میگرفت و دمای بدنم نوسان داشت،قلبم داشت میترکید و نفسم توی گلوم گره میخورد...داشتم خفه میشدم و به چشمام فشار میومد!

 

رفتم تو خودم،به درونم...!

 

"من"،منو دیدم که مثل بدبختا روی نیمکت نشسته و سرشو تو دستش گرفته..."من" رفتم و کنار من روی نیمکت نشستم..."من" به من گفتم :چیزی شده؟! من سرمو بلند کردم و تو چشمای "من" نگاه کردم..."من" تا ته ماجرا رو خووندم..."من"دستمو روی شونۀ من گذاشتم و گفتم:میخوای گریه کنیم؟!...من از خدام بود...!"من" منو بغل کردم ...من سرمو روی شونۀ "من" گذاشتم و گریه کردم! "من"،منو دلداری دادم و زمزمه کردم:همه چی درست میشه و من همیشه باهاتم و کنارتم!

من سرمو بلند کردم و چشمای خیس "منو"دیدم..."من" چشمکی زدم...من دلگرم شدم..."من"لبخند زدم...من سبک شدم..."من"،منو دوست داشتم...من فهمیدم که همیشه میتونم روی "من" حساب کنم!من واسۀ "من" اسپشال بودم!

 

سردردم بهتر شد،از روی نیمکت بلند شدم و آروم آروم رفتم...سر دردم ضعیف تر میشد و لبخندم مثل همیشه رو صورتم نشست! تو راه اس ام اس زدم براش که"من همون آدم قبلیم!"

 

البته منظورم این بود که؛مثل قبل  کلا روش حساب نمکینم!

 




دسته بندی :

لینک مطلب