-چته؟!
-هیچی!!!
-مطمئنی؟!
-....اوهــــوم!
-ولی قیافت اینو نمیگه هــــــــــــــــا...
-تو چهره شناسیت خوب نیست،تقصیر من چیه؟!!! خوبم،فهمیدی؟!!!!خوبِ خـــــــــــــــــوب!
-منم از همین نگرانم!
-از چی؟!
-همین خوبِ خوب بودنت منو نگران کرده!!!! اون چی بود قایمش کردی؟!!!
-کدوم؟!!
-همون که تو چشمات بود... برقشو دیدم...سرتو بیار بالا...تو چشای من نگاه کن...
-....
-اشکه...سعی نکن قایمش کنی،دیدمش!
-خب که چی؟!!!! اشکه دیگه...یه وقت به آدم فشار میاد خبـ...!
-آها...خب میخوای گریه کنی؟!
-نه! میخوام تو سکوت باشم که تو نمیذاری!
-میدونی اگه من ساکت شم ،فشار بیشتر میشه؟!!
-خب مشکل اینه که اونجاییکه باید صدات دربیاد،لال میشی...!
-من؟!!! من که دائم دارم باهات حرف میزنم! مشکل اینه که اونجاییکه باید گوش کنی کر میشی!
-...خب ...شاید حق با تو باشه...تو گفتی و من نشنیدم!
-معلومه که حق با منه...من گفتم و تو نشنیده گرفتی...!!!!
-مهم نیست...مهم اینه که الان دوست دارم خفه شی!
-من اگه خفه شم،تو هم با من خفه میشی!
-شاید منم همینو میخوام....
امتحان دارم ، مهمونی رو خط بزن! با استاد سه پیچ کلاس دارم ، دو دره بازی رو خط بزن!
خوابم نمیاد ، لحاف و بالشو خط بزن!
راه حلّم غلطه ، صورت مسئله رو خط بزن!
دارم از خوشی میمیرم ، غمها رو خط بزن! پر از خندم ، گریه رو خط بزن!
خیس شدن زیر بارونو دوست دارم ، چترو خط بزن!
عاشق شبم ،خورشید رو خط بزن!
کاغذو قلمو دوست دارم ،کیبورد و مانیتور رو خط بزن!
ایرانسل بهتر آنتن میده ، همراه آخرو خط بزن!
دی وی دی میبینم ،تلویزیونو خط بزن!
دنبال اتوبوس میدوم ، تاکسی رو خط بزن!
فارسی رو دوست دارم ، انگلیش اسپیکو خط بزن!
همش چیپس و پفک میخورم ، سلامتی رو خط بزن! سرکه نمکی دوست دارم ، پیاز و جعفری رو خط بزن!
خیلی کج و کوله نوشتم ، خطهای صافو خط بزن!

خوبم ،بدیامو خط بزن! با ارادۀ خودم تصمیم میگیرم ، جبرو خط بزن!
حرف حرف خودم ، بقیه رو خط بزن! ریسک میکنم ، ترسو خط بزن!
به خودم امیدوارم ، ناامیدی رو خط بزن! آرامشمو دوست دارم ، سوهان روحو خط بزن!
دوست خوب زیاد دارم ، عاشق دل خسته رو خط بزن!
تلخی حقیقتو ترجیح میدم ، دروغ شیرینو خط بزن!
اگه درست نمی نویسم ، غلطامو خط بزن!
دیوانه شدم ، عقلمو خط بزن! تبم شدیده،هذیون میگم؛ کل صفحمو خط بزن!
پ.ن: این صفحه متعلق به یک ذهن خط خطی است!!!
===============
توجه!
دیگه واسۀ آپام کسی رو خبر نمیکنم!
روایتگری تجربۀ شخصیم با قلم خودم!
==============
مدتی بود که حال خوبی نداشتم...
مثل همیشه با یه سری از دوستام دور هم وسط محوطه ایستاده بودیم و میگفتیمو میخندیدیم...
با اینکه حال خوبی نداشتم ولی سعی میکردم پالس منفی به جمع نفرستم و با یه ماسک خنده و کمی شوخی پالس مثبت میفرستادم...!
مشغول صحبت بودیمو میخندیدیم که یهو سروکله اش پیدا شد... از دیدنش ذوق زده شدم با خوشحالی براش دست تکون دادم که منو ببینه... وارد جمعمون شد بدون اینکه حتی نگاهی بهم بندازه!
حالم بدتر شد...
خواستم جمعو ترک کنم که صدام کرد:وایسا روشنا کارت دارم؛ منم باهات میام!
برگشتم و منتظر اومدنش شدم!
با بقیه خداحافظی کرد و همینطوری که بطرف من میومد لبخند از روی لبش محو و به خطوط بین ابروهاش و صورتش اضافه میشد!
با تمسخر و کمی(خیلی بیشتر از کمی)طلبکارانه گفت:خوش میگذره؟!!! مثل همیشه با دوستا شاد و خندون،ما هم که جامون تو قندون!
دستمو گذاشتم رو پیشونیم...آخ که چقدر سرم درد میکرد!به نیمکتی که کمی دورتر بود اشاره کردم و گفتم: اونجا بشینیم حرف بزنیم؟!
هیچی نگفت و با هم رفتیم و روی نیمکت نشستیم...
گفتم: خیلی وقته میخوام باهات حرف بزنم ولی گیرت نیاوردم!
گفت:اتفاقا منم باهات کار داشتم و البته کلی حرف...
نذاشتم جملشو تموم کنه،چون دیگه نمیتونستم خودمو نگهدارم ؛داشتم میترکیدم، بغضمو فرو دادم و گفتم: یه مدتیه حال خوبی ندارم و اصلا حالم خوب نیســ...
نذاشت جملمو تموم کنم و تو حرفم پرید:اتفاقا میخواستم دربارۀ همین صحبت کنیم... منم حس کردم که تغییر کردی خیلی هم عوض شدی! اما فقط با من... با بقیه مثل همیشه ای ولی با من...حالا هم خنده هاتو با اونا کردی و روضه هاتو گذاشتی ....!
بقیۀ حرفشو نگفت، ولی تونستم بفهمم منظورشو ! حرفم تو دهنم ماستید!
ادامه داد: ما چند ساله همدیگرو میشناسیم؟!..چند ساله با هم دوست بودیم؟!...تو کی قیافت اینطوری بود بامن؟!...تو کی اینهمه مدت از من بیخبر میموندی؟! ...چرا گوشیت خاموشه؟!...من همیشه از تو انرژی میگرفتم...حالمو بهم میزنه این قیافت... من اون قیافتو دوست دارم ؛همون صورتی که یه لبخند داشت...میدونم دوستای جدید دورتو گرفتن،میدونم خنده هات با اوناس! میدونم حوصلۀ منو نداری،حوصلۀ حرفامو ،درددلامو ،اس ام اسامو ...فکر کردی واسم اسپشالی؟!...فکر کردی من باید این رفتارتو تحمل کنم؟!...همۀ حرفم همینه؛تو اون آدمی که من میشناختم نیستی،عوض شدی... و من این آدم جدیدو دوستش ندارم؛دیگه نمیخوام ببینمت...تا وقتی همون آدم قبلی نشدی من باهات هیچکاری ندارم،فهمیدی؟!هیچکار....
جملات آخرو تقریبا فریاد زد...
بدون اینکه حتی نگاهی بهم بندازه بلند شد و رفت! با چشمای پر از اشکم رفتنشو تماشا میکردم،چشمامو سریع بستم که اشکم نریزه،ریختن اشکم مساوی بود با شکستنم ...
خواستم صداش کنم،خواستم بگم نرو،خواستم بگم الان بیشتر از همیشه به بودنت احتیاج دارم،خواستم بگم تنهام نذار...حداقل میذاشتی حرفمو میزدم بعد میرفتی چون خیلی چیزا میخواستم بگم...نرو!
همینطور که رو نیمکت نشسته بودم(در واقع وا رفته بودم)،سرمو بین دوتا دستام گرفتم؛سر دردم شدت گرفت...
ذهنم تبدیل به یه چراگاه بزرگ شد؛چرا نذاشت حرفمو بزنم؟! چرا نذاشت توضیح بدم؟! چرا نذاشت لااقل جواب حرفاشو بدم؟!چرا رفت؟!چرا نپرسید چه مرگته؟! چرا دلیل عوض شدن رفتارمو نپرسید؟! چرا اگه من زنگ نزدم حالشو بپرسم اون بهم زنگ نزد ؟! چــــــــــــــــــــــــرا....؟!!!!!
یاد خودش افتادم...یاد خودم افتادم...وقتی از تنهایی پیش من اومد،وقتی گفت ببخشید که وقتتو میگیرم ولی دلم میخواد به حرفام گوش کنی...وقتی غصه میخورد و من دلداریش میدادم...وقتی گریه میکرد و من بغلش میکردم و یواشکی باهاش گریه میکردم...وقتی سرش روی شونم بود و من آروم توگوشش میگفتم همه چی درست میشه و من همیشه کنارتم...وقتی اوضاعش ردیف شد، گفت جبران میکنم برات؛همیشه رو من حساب کن... خدا میدونه که توقع جبران نداشتم و اگه کاری کردم به حرمت دوستیمون بود، ولی خب اینبار...شاید اشتباه کردم!
سرم هنوز بین دوتا دستام بود،با افکاری که توی سرم میچرخید سر دردم شدت میگرفت و دمای بدنم نوسان داشت،قلبم داشت میترکید و نفسم توی گلوم گره میخورد...داشتم خفه میشدم و به چشمام فشار میومد!
رفتم تو خودم،به درونم...!
"من"،منو دیدم که مثل بدبختا روی نیمکت نشسته و سرشو تو دستش گرفته..."من" رفتم و کنار من روی نیمکت نشستم..."من" به من گفتم :چیزی شده؟! من سرمو بلند کردم و تو چشمای "من" نگاه کردم..."من" تا ته ماجرا رو خووندم..."من"دستمو روی شونۀ من گذاشتم و گفتم:میخوای گریه کنیم؟!...من از خدام بود...!"من" منو بغل کردم ...من سرمو روی شونۀ "من" گذاشتم و گریه کردم! "من"،منو دلداری دادم و زمزمه کردم:همه چی درست میشه و من همیشه باهاتم و کنارتم!
من سرمو بلند کردم و چشمای خیس "منو"دیدم..."من" چشمکی زدم...من دلگرم شدم..."من"لبخند زدم...من سبک شدم..."من"،منو دوست داشتم...من فهمیدم که همیشه میتونم روی "من" حساب کنم!من واسۀ "من" اسپشال بودم!
سردردم بهتر شد،از روی نیمکت بلند شدم و آروم آروم رفتم...سر دردم ضعیف تر میشد و لبخندم مثل همیشه رو صورتم نشست! تو راه اس ام اس زدم براش که"من همون آدم قبلیم!"
البته منظورم این بود که؛مثل قبل کلا روش حساب نمکینم!![]()
سلامی به تیزی زنگ مدرسه!
میخواستم درمورد مدرسه و بوی ماه مهر و خلاصه آغاز سال تحصیلی بنویسم ، دیدم نوشتن نداره دیگه؛ بنویسم ننویسم بوی ماه مهر به دماغ هممون میخوره و سال تحصیلی هم بخوایم و نخوایم شروع میشه...!
گفتم حالا که بعضیا (خبرشون) با عهد و عیال رفتن نیویورک و آرامش خاطر ما در نبود ایشان محیا شده سری به خاطرات دور (نه خیلی) زده و آنرا با دوستان شریک شویم؛ضمن اینکه دوستان را دعوت کرده به تعریف خاطرات روزگاران کودکی در مدرسه در قسمت نظرات!
***
مدرسه رو هیچوقت دوست نداشتم و همیشه به ضرب زور میرفتم مدرسه...
ولی خب باید اعتراف کنم تو مدرسه دختر خیلی خوب و دانش آموز خوبتری بودم ، در حدی خوب بودم که از همون بدو ورود به مدرسه (کلاس اول دبستان) جزء کادر دفتر مدرسه محسوب میشدم و تا جاییکه بخاطر دارم در طول تحصیل بیشتر از کلاس درس تو دفتر مدرسه بودم و وقتمو بجای بازی با بچه ها به مذاکره با مدیر و ناظم مدرسه بر سر آتش بس و صلح فی ما بین هدر میدادم! البته اغلب مذاکرات ثمر بخش نبود و قطعنامۀ پذیرفته شده از سوی اینجانب نقض میگردید!![]()
![]()
در طول مدت تحصیل من،فکر کنم مامانم بیشتر از خود من به مدرسۀ من رفته باشه و معمولا با یه سطل ماست تو این دستش و یه ماله هم تو اون دستش میومد مدرسمونو درعوضش با بغل بغل دسته گل مواجه میشد !
من کلا تو مدرسه سرم به کار خودم گرم بود و کاری به کار کسی نداشتم و انقدر آروم روی در و دیوار مدرسه قدم میزدم که هنوز جای پام روی دیوار مدرسه هست!
اولین روز مدرسه رو هم خوب یادمه ، یادمه مامانم مکررا سفارش میکرد که لازم نیست همۀ خوبیاتو رو کنی و به همه ثابت کنی ، آخه معلم کلاس اولم با مامان آشنا بود و بگی نگی مامانم باهاش رودربایستی داشت... خلاصه مامان انقدر سفارشات مختلف بهم کرد تا من مجبور شم طی یک عملیات ضربتی از مدرسمون بیرونش کنم ... بعدش نفس عمیق و مفرحی کشیدم و رفتم که دوست پیدا کنم!
یادمه میرفتم بچه هایی رو که گریه میکردنو دلداری میدادم و بهشون میگفتم که "مدرسه اونقدرام که فکرشو میکنی ترس نداره،بلکه انقدر ترس داره که نمیتونی فکرشو بکنی"![]()
![]()
خلاصه دیگه از خوبیام نگم که خودنمایی و ریا (؟!) میشه و تا فرصت هست و این یارو از نیویورک نیومده ؛ آغاز سال تحصیلی رو به همۀ دانش آموزان و معلمان و دانشجویان اعم از ستاره دار و بی ستاره،کتک خورده و زندانی کشیده و شکنجه شده و اعتراف کرده و شهید شده تبریک میگم ...!
***
پ.ن:میخواستم بگم که همه موقع سخنرانی یارو تو سازمان ملل جیم زدن و خلاصه خیلی حرفا رو دلم مونده که میخواستم بگم ولی خب بلاگفا با ابلاغ قانون جرائم رایانه ای کمی مارو محتاط کرد و ما اینگونه مینویسیم که؛ یارو از قذافی هم کمتر بود و بجز خودش و اکیپ همراهش و ۴تا آدم که سرجاشون خواب بودن ،موقع سخنرانیش کسی در سالن نبود !
جریان واقعی با روایت و قلم من!
=========
فضای کافی شاپ عشقولانه بود. گلهای رز روی میز باعث میشد صورتشو خوب نبینم؛چشماشو به فنجان قهوه اش دوخته بود و منم به چشماش چشم دوخته بودم!
-میخواستم با سانتافه بیام دنبالت،دیدم پرادو دم دره...ولی حدس زدم از ماشین شاسی بلند خوشت نیاد،با سوناتا اومدم!
خندیدم ولی نه خیلی بلند؛![]()
-کوفت! کجای حرفم خنده داشت؟! من دارم از بدبختیام میگم اونوقت تو داری به من میخندی؟!
من که نیشم هنوز باز بود گفتم: به تو نخندیدم که...! خب بعدش چی شد؟!
-بعدش؟! خب من فهمیدم که...
هنوز چشمم بهش بود؛
-مسافرت؟! دیدیم ما که تازه پاریس بودیم ،واسه عید هم که ایتالیا بودیم ؛گفتیم هیچ جای دنیا شمال نمیشه...این شد که با بچه ها رفتیم شمال!
این دیگه خدایی آخره لاف بود، سعی کردم نخندم ولی نشد!![]()
-مستی؟! من دارم جریان طلاقو میگم تو داری میخندی؟!![]()
من: نه؛سرمستم! گوشم با توئه،ادامه بده...سر چی به توافق رسیدین؟! خب میدونی جالبه با اون همه عشقولانه ،چطور حاضر شد به طلاق؟! میدونی...
-یه دقیقه هیچی نگو ! بذار داره بهش کادو میده؛بذار ببینم چی بهش میده...!
من: کی به کی داره کادو میده؟! فضول جان، حواست با من باشه...!
-اَه! بذار دختره داره حدس میزنه! کادوش کوچیکه...!
من:پس تو هم حواست...
-هیــــــــــــــــــــــــــــس!
چشمامو دوباره به چشماش انداختم...چشمش به دختری بود که روبروش نشسته بود و پشتش به من بود و داشت کادویی رو که بهش داده بود رو باز میکرد!چشمش رو انداخت به من...با لبخند یه چشمک حواله داد...چشممو ازش برداشتم و صورتمو روبروی صورت دوستم طوری قرار دادم که نتونه منو ببینه!
من:فهمیدی چی بود؟!
-نه! ولی میشه حدس زد...خب تجربه نشون میده که تو این مقطع طرف واسه دلبری کادوهای گرون میخره...!![]()
من:گرون یعنی چقدر؟!
-بستگی داره...مثلا از بیست هزار تومن تا بالای یه تومن! به طرفش نگا میکنه...مثلا تو باشی چقدر برات گرونه؟!
من با خنده گفتم:واسه من چیزی گرون تموم میشه که بعدا بفهمم پشتش یه کلاه گشاد بوده!
-میگم چرا هنوز کلاه سرت نرفته...!همشون عین همن...اولش تا میشه با پول باباهه پز میده ،با ماشین باباش پز میده،با خونۀ بالاشهر باباش پز میده....بعد که قضیه جدی میشه یهو دیگه نه ماشین داره نه پول...خونه هم میگه فعلا ندارم یا بیا خونۀ بابام؛یا بشین خونه بابات...
من:اگه خودش چیزی یا کسی باشه که دیگه نیاز نیست پز باباشو بده! وقتی خودش هیچی نیست میخواد با پول و موقعیت باباش بگه منم با شخصیتم...وقتی حرفی از خودش نداره بزنه میزنه کانال پز و اینا! کلا اینا یا تازه به دوران رسیدن یا از همه جا رونده و موندن ...تهشو که در بیاری میبینی هیچی نیستن...
صداش حرفمونو نیمه کاره گذاشت...
-آخه تو با همه فرق داری عزیزم!
دوستم سری تکان داد و آهی کشید و گفت:دروغ نمیگه ها...همۀ آدما با هم فرق دارن! منم با بقیه فرق دارم و بقیه هم با من فرق دارن...!بذار چند روز که بگذره دختره خودش میفهمه که با مهناز،با شهناز ،با گلناز خلاصه با بقیۀ دوست دخترای طرف فرق داره و همۀ اونام با اون فرق دارن...خلاصه این خاصیت خلقته دیگه؛همه با هم فرق دارن!
از تحلیلش خنده ام گرفت...
با بغض گفت: میدونی آیندۀ اون دختره الان جلوت نشسته؟!...آیندۀ اون،منم!
من:بیخیال...بریم سر بحث خودمون!
با هم مشغول صحبت بودیم که اون دوتا مرغ عشق(؟!) پاشدن برن...! با کنجکاوی به صورت دختره نگا انداختم،بنظر راضی و پیروزمند میومد ...دوستم با دیدن دختره،خندید... پسره پشت سر دختره داشت میرفت،به میز ما که رسید یه کاغذ گذاشت رو میز ... اسم و شماره تلفنش !
دوستم خندید و گفت: میدونی تو هم با بقیه فرق داری؟!![]()
همینطور که کاغذو پاره میکردم گفتم:آره...همۀ آدما با هم فرق دارن!![]()
-یه چیزی بگم دلت خنک شه ... دختر رو میشناسم...آخره تیغیدن پسراس...یه مدت هم ***(شوهر سابقش) رو تیغید ... حسابی طرفو میتیغه و تف هم کف دست پسرا نمیندازه!
با شیطنت گفتم:یعنی گذشتۀ توئه دیگه؟!
-تو فکرتو با این چیزا مشغول نکن ... به این فکر کن که ماشین شاسی بلند دوست داری یا نه؟!![]()
من:اینطور که تو از این دختره گفتی؛این بابا وقتی به من برسه موتور سه چرخ هم نداره ... پس ترجیحا با هم قدم میزنیم!![]()
صدای تلویزیون از تو حال میاد...صدای خندۀ اعضای خانواده که پای تلویزیون نشستند،صدای خندشو بیادم میاره...از صدای خنده بیزار شدم...به هم میریزم!
حولمو برمیدارم میرم تو حموم...شیر آب گرم رو باز میکنم...همینطور که آب از دوش به کف وان میریزه،بخار بلند میشه و فضا رو میگیره...
درپوش چاه وان رو میذارم و با لباس میرم زیر دوش ... داغه،خیلی داغ اما نه داغتر از داغی که به دلم نشسته...آب تو وان جمع میشه و بالا میاد ... منم با لباس زیر دوش خیس میشم!
از تو وان میام بیرون ...لباسم سنگین شده و به تنم چسبیده ... از جلوی آیینۀ حموم رد میشم ... چهره ای میبینم که چندان هم غریبه نیست ... نمیدونم تو چشماش اشکه یا بخار آیینه... یه نگاه به تیغ تو دستم میندازم یه نگاه به چشمای تو آیینه...دلم میلرزه ... میترسم ... قلبم تند میزنه !
شیر آبو میبندم ... میرم تو وان ... آب از وان سرریز میکنه... آروم تو وان میشینم...تیغ هنوز تو دستمه... دست چپمو مشت میکنم و میگیرم جلو صورتم... رگ دستمو که قلمبه شده رو میبینم... قلبم تند میزنه...میترسم!
صدای خنده اش تو سرم میپیچه... چرا وقتی گفتم خودمو میکشم منو جدی نگرفتو بهم خندید؟!...اشک از چشام سرازیر میشه...
تیغو میذارم رو رگ دستم...چشمامو میبندم... قلبم تند میزنه...میترسم... دنبال یه بهونه ام... یه بهونه واسه موندن...ولی هیچی واسم نمونده؛هیچی ... دستم نمیخواد با تیغ رو رگم فشار بیاره...میترسم...قلبم تند میزنه...چشامو باز میکنم ... رگ دستم متورم شده ... میترسم،خیلی میترسم... قلبم تند میزنه... چشامو میبندم ...میترسم...تیغو رو رگم فشار میارمو میکشم... قلبم تند میزنه... سوزش همۀ بدنمو میگیره... میترسم... قلبم تند میزنه...
چشامو باز میکنم دستم پر خونه... خون تقریبا از رگم فواره میزنه... فوارۀ خون وسط وان...
میترسم...قلبم تند میزنه...دستم میسوزه...چشام داره تار میشه... میترسم... پاهام بی حس شدن... نفسم تند شده... میترسم ... گوشم داره سنگین میشه... توسرم صدای خندش با صدای شرشری میپیچه... میترسم... لبام داره خواب میره... میخوام برگردم... پشیمونم...قلبم آروم میزنه...میترسم...دلم بهم میخوره... میخوام بالا بیارم ولی حسشو ندارم... میترسم....میخوام برگردم،پشیمونم؛ نکنه دیر شده باشه؟!....میخوام برگردم...!
دارم بهتر میشم...چشام بازه... دیگه تار نیست ... همه چی مثل قبله... من تو وانم... یه تیغم تو دستمه... دست دیگم پر خونه... میترسم... ولی قلبم دیگه نمیزنه!
بزرگترین اشتباه زندگیم رو دیروز مرتکب شدم...
روزی که با حضورم در پای صندوق رای به حکومت استبدادی و نظام دروغ مدار مهر تائید زدم....
امروز خاک مرده در شهر ریخته بودند...همه بهت زده ایم! نه از انتخابی که صورت گرفته...از دروغی که به مردم گفته میشه...
چرا ما انقدر بی پشت و پناهیم؟!...چرا کسی از رای من و رای ما خبر ندارد؟!....چرا خبر گزاری فارس ساعت 12شب قبل از هیچ اعلام رسمی گزارش میده که از 33میلیون رای 21میلیون برای احمدی نژاده؟!
از ابوالفضل فاتح نقل قول میکنم که میگوید:"با آقای حمید رسایی صحبت میکنم. 4 ماه پیش به من گفته بود آقای احمدینژاد 23 میلیون رای خواهد آورد، رای 22 میلیونی آقای خاتمی وتو خواهد شد و موسوی نیز حدود 10 میلیون رای خواهد داشت. من هوش و ذکاوت او را نداشتم. دیشب به خاطر این پیشگویی حیرت انگیزش به وی تبریک گفتم!"
چرا باید بیانیه دهند که "آنچه به عنوان نتیجۀ شمارش آراء از جانب وزارت کشوراعلام شده و می شود ربطی به انتخابات و آرائی که مردم به صندوق ها ریخته اند ندارد و نتیجۀ انتخابات بر مبنای دو دو تا ده تا اعلام شده"؟!
و بقول شیخ اصلاحات"تکرار دروغ پردازی های تلویزیونی یادآور آمارهای منتشر شده در مناظره هاست"!
چرا باید میرحسین موسوی ناامیدانه بیانیۀ خود را اینگونه آغاز کند:"انا لله و انا الیه راجعون...امروز که با حیرت تمام شاهد چنین تصورات جسورانه در امانت مردم هستیم و تمامی راهها برای احقاق حق بسته شده"!
گمانم موسوی نیز بیم جان خویش و طرفدارانش را دارد..."عواملی به بهانههای واهی با چوب و چماق و باطوم و شوک الکتریکی به جان اعضای ستادهای اینجانب و مراجعه کنندگان سرگردان و مبهوت از این وضعیت افتادهاند، در حالی که امیدی به کارایی قوه قضاییه محترم نمیرود"
یعنی از حضور ما برای ادامۀ روند خودکامگی خود سوءاستفاده کردن؟!!!
یعنی دلیل این حضور بی سابقه رو نفهمیدن؟!!!!
آیا این سناریو از پیش تعیین شده بوده؟!!!
هزار سوال دارم و داریم...ولی هیچکس جوابی ندارد و دلمان خوشست که"مهندس میگفت من هیچگاه صدایم را بلند نکردم اما این تکلیف شرعی است که وقتی ظلمی میشود، حرفم را بزنم؛ من نیامده بودم تا برای خود قبایی بدوزم، اما مردم حقی به گردن من دارند و نسبت به پیگیری امانتشان حساس هستند و من نمیتوانم کوتاه بیایم."
من به آن سید و این مــیـــــــــــــــــــــــر ارادت دارم!
.jpg)
سبز یعنی استقامت با رسول
اعتدالی بین اصلاح و اصول
سبز یعنی حرمت فرق علی
عین قنبر بی ریا غرق علی
سبز یعنی عشق ناب فاطمه
یا علی گفتن بدون واهمه
سبز یعنی صبر والای حسن
نور حق از روی زیبای حسن
سبز یعنی نیزه های پربلا
بر حسین و اهل او در کربلا
سبز یعنی دفن تزویر و ریا
در پس فریاد یا مهدی بیا
سبز یعنی دولت عشق و امید
زاده ی زهرا دهد این را نوید
سبز یعنی پزچم سرخ حسین
امتداد نهضتش با میر حسین
ملت شریف ایران،در راستای تحقق اهداف بلند و نیمه کارۀ مان در جهت سرافرازی کشور(!) برنامه های خود را بشرح زیر اعلام میدارم:
در عرصۀ داخلی:
1-پیرو اعتراض خانمها به قانون چند همسری آقایان؛برای بدست آوردن دل بانوان قانون چند شوهری را نیز تصویب میکنیم تا بنیان خانواده ها همچنان محـــــــــکم باقی بماند!
2-احداث منوریل در مسیر تهران-مشهد و بالعکس.
3-اختصاص بودجۀ88 به اشتغالزایی جوانان و بیکاری زدایی نظیر طرحهای هر 2متر یک پارکبان!
4-ادامۀ روند ساخت واحدهای مسکونی "مسکن مهر" در حاشیۀ اتوبان تهران-قم حد فاصل بهشت زهرا تا دریاچۀ نمک و مشارکت سازمان محیط زیست در دور کردن خزندگان بیابانی!
5-اعطای وامهای دوزاری ازدواج بهمراه آجیل مشکل گشا به زوجهای جوان با هزار منت و بهرۀ100%
6- بازپرداخت700میلیارد تومان(!)از بودجۀشهرداری تهران( که در زمان حضور در شهرداری با بچه ها دور هم خوردیم و یه آبم روش!)به شهرداری تهران طی اقساط 99ساله بدون کارمزد و بهره!
در عرصۀ خارجی:
1-گسترش روابط بین المللی با کشورهای پیشرفته نظیر "جیبوتی،هائیتی، گامبیا، توگو و اتیوپی "و قطع رابطه با کشورهای جهان سومی و مخل پیشرفت نظیر"کشورهای عضو اتحادیۀ اروپا،روسیه و امریکا".
2-تغییر مسیر دست "هوگو چاوز و دوستان"از صندوق ذخیرۀ ارزی و جیب دولت به جیب ملت!
3-سپردن مسئولیت نوشتن نامه های سرگشاده،سرتنگ، و اساسا بی سر و ته و همچنین متونی که قرار است در نشستها خوانده شود به روشنــــــــــــــــا!
در عرصۀ عمران و آبادانی داخلی و خارجی تنها میشود متعهد به استفاده از قرصهای ORS(ضد اسهال) جهت بهبود وضعیت مزاجی نسبت به دورۀ قبل شد!
==============================
دوستان بیزحمت به این وبلاگ هم سر بزنین!پیرو طرح توهم اقتصادی؛
..........
....عید پشت در بود و ما هم داشتیم سفرۀ هفت سین میچیدیم؛پدر هنوز از سر کار نرسیده بود...
امسال هم نتونستیم ماهی قرمز بخریم و همون ماهی قرمزی کاغذیه که یکبار واسه کاردستی درست کرده بودم و به دیوارۀ داخلی کاسه چسبونده بودم و تقریبا تا زیر ماهیه آب ریخته بودم؛درسته که ماهیمون حرکت نمیکرد ولی عوضش لبخند قشنگی به لبش کشیده بودم!
سین اوّل که خودِ سفره بود،سین دوم داداش بزرگم "سپهر"،سین سوم داداش وسطیم "سهیل"،سین چهارمم "سینا"داداش کوچیکم ؛سین پنجم هم "سعید پسر همسایمون بود که هرسال میومد و سفره رو کامل میکرد. سین ششم همیشه یه سیب بود که به نیت سلامتی در طول سال،بعد از سال تحویل،بین اعضای سفره تقسیم میکردیم و میخوردیم! سین هفتم رو هرسال پدر می اورد و اغلب وضع و شرایط اون سال رو مشخص میکرد و معمولا نامرئی بود؛مثلا پارسال "سختی "بود و سال قبلش هم "سوختن و ساختن"! همه ،حتی عید،منتظر بودیم تا پدر بیاد و تکلیف سین هفتم رو مشخص کنه....
پدر لبخند زنان و با شوقی مثل بچه ها اومد و فریاد کشید: هفت سین رو با نام "سهام عدالت "کامل کنید!
همه با تعجب پرسیدیم: سهام عدالت؟!!!!!
پدر هیجان زده گفت:....
پدر هیجان زده گفت: یادتونه وقتی داشتم فرم اطلاعات خانوارو پر میکردم بهم میخندیدین؟!بیاید! حالا هِی پشت سر این مرد خادمِ مردم حرف بزنین! بفرمایین نفری "یک میلیون تومن" سهام عدالت! ما چون جزءِ دِه سُفلای جامعه(منظور پدر همون دَهَک پایین بود!)هستیم ،این سهامو شب عیدی دادن تامثل مردم دِه علیا عید خوبی داشته باشیم...
پدر کارتهای پرس شده ای رو که روش نوشته بود "سهام عدالت" رو توی سفره گذاشت!
"یک میلیون "تومن خیلی به چشم میومد،حتی ماهی کاغذی منم با دیدن این یک میلیون انگار جون گرفته بود و فکر کنم دم و بالش رو تکون میداد.
سینا ذوق زده پرسید: بابا! با این سهام و این نفری یه میلیون میشه رفت سفر؟!
-راستش...
سهیل تو حرف پدر پرید و گفت: میگم بابا! با این سهام و اینا میشه شهریۀ دانشگاه رو داد تا انقدر هر ترم آبروریزی نشه؟!
- اِ......
سعید هم گفت: عیدی ما یادتون نره!
همه غرق آرزوهای دور و دراز شدیم،یادمه مادر هم با ذوق وشوق زیر لب میگفت:خدا خیرشون بده دل بچه هامو شب عیدی شاد کردن،خدا دلشون رو شاد کنه....
سپهر ساکت و انگار یه کم عصبی بنظر میومد، از پای سفره بلند شد و رفت کنار پدر نشست؛پدر پرسید: خب سپهر جان تو میخوای با یک میلیونت چیکار کنی؟!
سپهر لبخند عصبی زد و سری تکون داد و آهی کشید و گفت:بابای سادۀ من!هیچی...راستش با این سهام تنها کاری که میشه کرد همین کامل کردن سفرۀ هفت سینه! و با اون یه میلیونی که روش نوشته فقط میشه به رویا رفت و یا در واقعیت گذاشتش در کوزه و ...راستش بابا!اگه بجای یه میلیون،صد میلیون و یا حتی از اینجا تا ثریا هم جلوی اون یک صفر بذارن باز هم گرهی از کارمون باز نمیشه...چون این نه پوله،نه چکه و نه حتی مثل سهامهای دیگه میشه فروختش ، واقعا این سهام هیچی نیست، هیچی!فقط پس از توزیع این سهام بین دَهَک به قول شما سفلی،سوبسیدها از روی اجناس و هزینۀ برق و آب و اینا حذف میشه و در نهایت از این به بعد هزینه هامون انقدر زیاد میشه که سینا جون تا شاه عبدالعظیم دیگه نمیتونیم بریم و سهیل تو هم فعلا تو فکر انصراف از دانشگاه باش!سعید جان پاشو برو خونتون که ما عیدی به کسی نمیدیم!اگه تا سال دیگه این موقع منو بابا و سهیل و سینا بتونیم خوب کار کنیم ،شاید عید سال دیگه هنوز یه سقف بالا سرمون داشته باشیم...
پدر بهت زده بود و قطره اشکی از فشار بار زندگی سال در پیش رو تو چشماش نقش بست،نذاشت سپهر حرفشو تموم کنه و با لحنی عصبی گفت:این کاغذ پارۀ بی خاصیت رو بذارید لای نون بخورید تا سیر شید چون شاید همین هم دیگه گیرتون نیاد!امسال سال "سختی همراه سوختن و ساختن" است...
با صدای پدر ماهی کاغذیم از دیوارۀ ظرف کنده شد و تو آب افتاد و لبخندش خیس شد و از بین رفت؛فکر کنم مرد!
همه ماتم زده شدیم و عید از پشت در خونه برگشت!
سپهر زمزمه میکرد:ما را به رخت و چوب شبانی فریفته اند...
مادر با گوشۀ روسریش یواشکی اشکشو پاک کرد و زیر لب چیزایی گفت که...
من هم ناراحت از اینکه سال بعد دیگه ماهی هم نداریم!

