![]() |
![]() |
|
| تو،ای نغمه پرداز گشوده بال آسمان تنهایی من، خبر نداری که من چشم بدنبال تو دارم |
|
سه سالش شد وبلاگم...
وبلاگ عزیزم... بعضی پستهاشو با بغض نوشتم،با اشک سِند کردم! بعضیاشم با عشق نوشتم و با کلی احساس فرستادمش روی صفحه،بعضیاش خاطره بود و موقع ارسال لبخند شیرینی همراهش بود! همراه لحظاتم بود... اگر جویای حالمان هستید باید بگویم که خوبیم و ملالی نیس جز دوری شما ! ایام به کام است و معشوق در کنار... و داستان من ادامه دارد ...! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط روشنـــــــا |
|
|
ممنون که این مدت تحملم کردین! هر اومدنی یه رفتنی داره و بلاخره باید رفت...!
شاید یه روزی برگردم ولی نمیدونم کِی...! فقط یه جمله میگم: همتون رو دوست داشتم و دارم و داداش منصور عزیزم منو ببخش که بی خداحافظی ازت رفتم بابت همۀ محبتات ممنونم و خیلی دوستت دارم
That's may 4 EVER
قربانتون روشنــــا |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط روشنـــــــا |
|
|
آنچه در داستان بزبز قندی بیشتر از همه به چشم میخورد و شک برانگيز است ،رفت
و آمد مادر بچه هاست به گونه ای که هیچ وقت در خانه نیست و گرگ نابکار
ازهمین خلاء استفاده میکردطی تحقیقات صورت گرفته کاشف بعمل آمده مراودات
مشکوکی دیده شده که بز بز قندی به بهانه تهیه علف تازهاز خانه خارج میشود
اما...
به محض اینکه دو سه تا کوچه از خانه دور میشود، تغییر ماهیت میدهد و به سرعت گوشی خود را که به یکی از خطوط اعتباری ایرانسل تجهیز شده در می آورد و به بی افش زنگ میزند ظرف ۵ دقیقه گوسفند فشنی با یک عدد پژو پارس اسپرت به سراغش می آید و با هم میروند صفا!!! پدر که سه شیفته کار میکند. مادر هم که میرود صفا بچه ها هم تنها در خانه میمانند . کمترین خطري که تهدیدشان میکند گرگ پشت در است و بیشترین خطر شبکه های ماهواره ایی که از تلویزیون خانه پخش میشود و آنها بدون نظارت مادر میبینند ..... اینگونه میشود که بچه شنگول از آب درمی آیدشنگول چرا شنگول است؟ مگر این روزها بدون آب شنگولی میتوان شنگول بود .شنگول را باید در ابتدا حد زد بعد به راه راست هدایت کرد و بعد بدنبال ساقی محل رفت و آنرا نیز با چند ضربه شلاق به راه راست هدایت کرد تا دیگر به طفل های معصوم آب شنگولی نفروشد!!! منگول هم که بینوا مونگول است و هپلی اما حبه انگور که به غایت چند صندوق انگور است اهل طرب است و زید بازی . آخرین باری که گرگ به خانه بزبز قندی نفوذ کرد با نازک کردن صدا ،خودش را جای جی اف حبه انگور جا زده بود و وارد خانه شد
خلاصه ؛نرمال ترین شخصیت داستان همان گرگ است که هدفی منطقی را در کل داستان دنبال میکند و گرنه کلیه شخصیت های داستان به نوعی دچار انحرافات اساسی میباشند!!!! ================ نوشته از من نبود؛نمیدونم از کی بود جایی دیدم و ....! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط روشنـــــــا |
|
|
"سالهاست روسیه با پروراندن جاسوسانی تا قلب سازمان سیا نفوذ میکند تا با برنامه ای حساب شده ای ایالات متحده را در هم بریزد و نابود سازد و قدرت از دست رفته خود را بازیافت کند! آغاز ماجرا که با آغاز فیلم چند دقیقه ای فاصله دارد؛ زمانی است که جاسوس روسی اطلاعاتی مبتنی بر ترور رئیس جمهور روسیه که در امریکا بسر میبرد را در اختیار مقامات سیا قرار میدهد که این ترور سر آغاز تنش میان دو کشور میشود و تعقیب و گریز و جاسوس بازی تا جایی ادامه پیدا میکند که مشخص میشود مقام ارشد سیا هم جاسوس روس است و هدفش در طی این مدت دستیابی به سلاح هسته ای امریکا بوده است و حالا با رسیدن به این مهم برای نابود سازی امریکا تهران و مکه را نشانه میگیرد تا با کشتن مسلمانان و بر انگیختن خشم آنها علیه امریکا،این کشور را نابود سازد اما آنجلینا جولی ما را نجات میدهد و...!"
سُلت؛فیلمی است که بتازگی دیدم و بنظرم سیاست روسیه رو خیلی خوب به تصویر کشید؛ نفوذ روسیه در سیا هم جالب بود! ولی من شخصا معتقدم که دنیا روی انگشت انگلیسا میچرخه چون سیاست اونها انقدر سیاستمدرانه است که کسی ازش سر در نمیاره که بخواد براش داستان سرایی کنه و فیلم بسازه... ! میدونید اسم سازمان جاسوسی بریتانیا چیه؟! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم مهر 1389ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط روشنـــــــا |
|
|
امشب که بگذره، نیمی از سال رفته... کاری ندارم به حساب کتابای روزانه؛ میگن همیشه به وسط راه که رسیدی بد نیست برگردی و یه نگاهی به پشت سرت بندازی، به راهی که اومدی خوب نگاه کنی و ببینی راهتو درست اومدی... یک نیمۀ کاملا پیش بینی نشده...یک سربالایی تمام عیار تو زندگی...یک بی نظمی؛ بهتر بگم یک انفجار غیر منتظره که همه چی رو بهم ریخت نیمۀ گذشته است ؛ یک مسیر نامشخص، یک راه تاریک پر از چاله و چاه و حتی تونل وحشت، با چاشنی هیجان و دلهره و استرس و به مقدار لازم سردرگمی و استیصال نیمۀ پیش روست! و تنها و تنها امیـــد است که باعث به ادامۀ راه شد،بلاخره پایان شب سیه میرسد و روی سیاه به زغال میماند و من همچنان امیدوار که رو سفید از ورطه بگریزم! آنچه مسلم است اینست که توقف جایز نیست و باید رفت و خطر را به جان پذیرفت!
آن دم که بهار بود؛ چون ابر باریدم و هم زمان با گرمای تابستان سوختن را تجربه کردم؛ امیدست که باد پاییزی غمها را از دفتر سرنوشت با خود برده و خنکا و سردی زمستان آرامش بخش و مرهم دل سوخته ام شود! (چند کلمه با خدا: آنچه میخواستم نشد؛ مهم نیست آنچه میخواهم بشود یا نه مهم اینست که سعادت و رستگاری من در خواست توباشد!) آرزوهایم همچنان بزرگ و بال پروازم هستند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط روشنـــــــا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام دوست من ؛
به وبلاگ من خوش اومـــدی! هرشب یه روزی داره؛ اون که منو برده از یاد برمیگرده دوباره! |
|
RSS
|