تبليغاتX
Roshana



Roshana

تو،ای نغمه پرداز گشوده بال آسمان تنهایی من، خبر نداری که من چشم بدنبال تو دارم



نویسنده : روشنـــــــا ; ساعت 4:19 بعد از ظهر روز چهارشنبه بیستم آذر 1387

"آی زندگی سیرم ازت،جوونمو پیرم ازت...."

میخواستم واسه عید و عرفه یه پست برم،دیدم با این حال بد از چیزای خوب نوشتن کار من نیست؛عید کدومه؟عرفه چیه؟

میگن عید روزیه که آدم گناه نکنه،حالا ما(منظورم امثال خودمه) هرروز از صبح شروع میکنیم تو گناههای ریز و درشت دست و پا زدنو حرمت هیچیو نگه نداشتن،از عید فقط تعطیلاتشو میفهمیم!

خیلی شاکی ام!اول و آخرشم از خودم شاکی ام..........شاکی ام از کشتی که سوراخش کردیمو آبروی ۲۰۰۰سالمونو بردیم ولی هیچکس جلومونو نگرفت،از اینکه همه داریم باهم غرق میشیم ولی هیچکدوم حتی برای نجات خودمون کاری نمیکنیم چه برسه بقیه!

بیزارم از این همه بدی که تو کوچه و خیابونای شهر میبینیم ولی براحتی چشمامونو روی همش میبندیم و بعضیاشم انقدر دیدیم که شاید دیگه بد ندونیم!از فسادی که مثل خوره به جون شهرو آدماش افتاده،بیزارم!

از بلاهایی که یکی یکی داره پیر و جوونو از بین میبره،از دخترایی که تو شهر گم میشن و هیچوقت پیدا نمیشن،پسرایی که از فرط خماری تو جوب میفتن؛بیزارم!از نگاههای هرزه،از بی غیرتی زنا و مردای شهر بیزارم!از مردای بی غیرتی که جلوپای هر زن و دختری ترمز میکنن و از زنهای بی غیرتی که سوار ماشین هر مرد و نامردی میشن!مثل چندروز پیش یه پیرمرده با ماشین با مدل بالا جلوی پای هر دختری اهل و نااهلی نیش ترمزی میکرد و یه بوقم میزد،یه لحظه خودمو جای دختر پیرمرد گذاشتم ،اونجا بود که داغون شدم و کم مونده بود چشامو رو ببندمو موی سفیدشو ندید بگیرم و دهنمو باز کنم که یدفعه یه دختره سوار ماشینش شد و با هم رفتن اینجا بود که یادحاجی آقا2008افتادم!این تازه یه نمونۀ خیلیییییی خوب از بدیهای روزه!

واقعا داریم کجا میریم،قراره به کجا برسیم؟یکم زیادی خبط نمیریم؟!!!

"وقت خلاصی از همه اس،آی دنیا بیزارم ازت."

*چون آرزو بر جوونا عیب نیست،چندتا آرزو:کاش میشد همه جا مِنا-سرزمین آرزوها-بود،کاش میشد همه جا جمرۀ(سنگ زدن)شیطانهای  آدم نما رو انجام داد!کاش به طواف دلهای پاک میرفتیم و کاش فاصلۀ بین دو سراب رو بیشتر از هفت بار طی نمیکردیم و آخر سعی هم چشمه ای از معرفت میجوشید و سیرابمون میکرد،انوقت اونروزی بود که به معرفت میرسیدیم و اونروز روز شناخت و عرفه بود و حتما فرداش روز عید،روزی بدون زشتی و گناه........




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : روشنـــــــا ; ساعت 4:30 بعد از ظهر روز چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

چند روز پیش صبح ساعت 8 کلاس داشتم،استاد هم از اون گیرا که اگه یکدقیقه از 8 بگذره دیگه تو کلاس رات نمیده؛ساعت 7.5 بود سربالایی رو داشتم به سرعت  پیاده میرفتم .جلوم یه پیرزنی که خیلی سخت با عصا راه میرفت خرید صبحشو کرده بود و احتمالا داشت میرفت خونه .پیش خودم گفتم آخه مادر بزرگِ من چرا تو این هوا و زمین خیس که هر لحظه ممکنه آدم بخوره زمین میای بیرون،یعنی کسی نبود بره برات نون بخره؟ از کنارش رد شدم،دیدم آخه اگه بخوام وایسم کمک کنم به کلاسم نمیرسم چون چوب خط پیچوندن کلاسم پر شده اگه دیر برسم با غیبت یکیه و استاد منو حذف میکنه! بعد دیدم خدارو خوش نمیاد،گفتم روشنا فکر کن مامان بزرگ خودته ؛عذاب وجدان گرفتم(عذاب وجدان نشونۀ خوبیه،نشونۀ اینه که هنوز وجدانم بیداره!) برگشتم گفتم مادر بذارین کمکتون کنم، نگاه تمسخرآمیزی بهم انداخت گفت: تو میخوای کمکم کنی؟ با این رنگ و روی پریده ؟نفس نفس میزنی،کیفتو بده، من کمکت کنم! خندم گرفت،گفتم دم شما گرم! آروم پاکت سیاه خریدشو ازش گرفتم.پرسید مریضی؟ گفتم :نه،چطور؟

گفت:آخه نفس نفس میزنی و رنگ و روتم پریده! یه نگاهی به سر تا پام انداخت وگفت:

من همسن تو بودم سه تا بچه داشتم،یه زندگیو میچرخوندم،همیشه هم سرحال بودم و بی سرخاب صورتم گل انداخته بود،حالا هم فکر کنم رنگ و روم از تو خیلی بهتر باشه!میدونی زمان ما اگه دختر لاغر و رنگ و رو پریده بود میگفتن حتما یه مرضی داره،اونوقت دختره میترشید!من اگه یه پسر ناقص داشتم صدتا دختر مثل تورو براش نمیگرفتم!

خیلی خندم گرفت،کم مونده بود واسه این کمک بهم فحشم بده یا با عصاش بزنه سرخ و سفیدم کنه!

برگشت گفت: البته نه که فقط تو ایجوری باشیا،الان بیشتر دخترا اینطورین ،استخوونی و رنگ و رو پریده !(تازه مامان بزرگ،دوستامو ندیدی ، اونا همش به من میگن تو چاقی)میگن مده ،اصلا بچه ها بد شدن ؛نوۀ خودمم همینطوره،بهش میگم یکم به خودت برس میگه نه چاق میشم،میگم آخه خیلی لاغری میگه اینطوری مده! بعدش میره انقدر سرخاب و سفیداب به خودش میماله تا رنگ و روی آدمیزاد پیدا کنه!این از دخترامون، پسرام که بی مسئولیت و بی عرضه،شلواراشون داره از کمراشون میفته، زیرابروا و صورتشونم که مشاطه براشون بند میندازه،با این موهای چرب و چیلی نشسته!(همون موقع یه پسری از داشت از روبرو میومد که تقریبا با گفته های مادربزرگ مطابقت داشت تازه تو این هوای سرد تی شرت پوشیده بود)آه...بیا!تو این سرما که خر تب میکنه سگ سینه پهلو ،نگاه که ببین این چی پوشیده،حتما مخش داغ کرده! اینم مده؟ زمان ما خوش تیپا رو میگفتن که اینا رو مدن،حالا خل و چلا رو میگن رو مدن!من که دزدم دست اینا نمیدم چه که دختر! قدر جوونیتو بدون،یکم بخودت برس،من که جوونیم از تو خیلی بهتر بودم،الان اینم، که بازم از تو خیلی بهترم!ایندفعه خودشم خندید. رسیدیم سر یه کوچه؛گفت: خونه دومی تو این کوچه خونمه،بفرما با هم صبحونه بخوریم،تخم مرغ دو زرده گرفتم،بیا برات نیمرو کنم!

نگاهی به ساعتم انداختم هشت و نیم بود،اووووووووه....تشکر کردم و گفتم باید زودتر برم که داره دیرم میشه!با خنده گفت :دستت درد نکنه ببخشید که نمیتونم تا خونت کیفتو بیارم،یه نصیحتو از من بشنو؛اگه میخوای تو زندگی خوشبخت باشی باید غیرت داشته باشی،زن باید قدرت داشته باشه تا بتونه غیرتشو حفظ کنه،باید غیرت داشته باشه تا بتونه زندگیشو حفظ کنه،زنهای زمان ما خوشبخت تر بودن،چون غیرت داشتن!زنهای حالا فکر میکنن خوشبختن ولی نیستن ،چون هیچکدوم از زندگیاشون راضی نیستن چون غیرت ندارن!اگر زنها غیرت داشته باشن،اونوقت که مردها مجبور میشن غیرت به خرج بدن،نه اینکه مثل این دور زمونه به بی غیرتیشون افتخار کنن!

خداحافظی کردیم و رفتم.رو این حرفهای آخریش خیلی فکر کردم،خیلی فلسفی بنظرم اومد ،اینکه غیرتو چی تعریف کنیم،اونو چی بدونیم و....

وقتی رسیدم دانشگاه ساعت 9 بود،گوشیمو در اوردم به بچه ها زنگ بزنم ببینم استاد از دوری من چیکار کرد،دیدم دوستم اس ام اس زده ؛زیادعجله نکن،کلاس تشکیل نمیشه! بعدا فهمیدم استاد از دوری من کسالت پیدا کرده! خوب شد بجای درس(تقریبا به درد نخور)استاد دو کلمه حرف حساب شنیدم !

من که  به این نتیجه رسیدم که ما هممون خیلی بی غیرت شدیم،چه زن چه مرد،نه؟!

(راستی آهنگ وبلاگمو عوض کردم،بی زحمت در مورد آهنگم نظر بدین!)




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : روشنـــــــا ; ساعت 5:30 بعد از ظهر روز چهارشنبه ششم آذر 1387

چند روز پیش داشتم  ایمیلمو  چک میکردم که یهو یه اسم نا آشنا دیدم،بازش کردم ببینم جریان چیه! دیدم عجب جریانیه!ایمیلش خارجکی بود؛نه بابا قضیۀ اون یه میلیون دلاره نیست که به اسم همه در میاد البته ما که سوات درست حسابی نداریم ولی اونقدر که فهمیدم قضیه امر خیره!!!

 

یه کسی داره از عشق به من  در یه جایی از این کرۀ خاکی  میسوزه!گفته بود که همیشه آرزو داشته با آدمی مثل من زندگی کنه و این من بودم که همیشه تو رویاهاش بودم!طفلک حسابی دلباخته بود...همینطور که داشتم ایمیلو میخووندم تو فکر عشق بدون مرز بودم که با آدما چیکار میکنه که رسیدم به این جمله که خارجیشو نمیدونم ولی فارسیش میشد که من یه دختر خوشگلم،خواستی عکسمم میفرستم!یدفعه برق سه فاز از کلم پرید!ها؟!ولی خب تو جملۀ بعد گفته بود که من مرد رویاهاشم و میتونم براش بهترین هازبند باشم!حالا نمیدونستم این هازبند چه جور بندیه فقط میدونستم به کار من نمیاد!اول فکرم براه بد رفت اما با این جملهه که توش بند داشت فهمیدم که طفلی دچار نمیدونم سو تفا... بیخیال دچار یه سویی شده!گفتم بیخیالش شم دیدم گناه داره خدارو خوش نمیاد،گفتم بذار با خیالم فاز بگیره تازه شاید مورد خوبِ مورد علاقه باشه!شایدم تصمیم گرفتم زن بسونم!

حالا میخوام ایمیلشو ریپلای میپلای کنم ولی چون خارجکی بلد نیستم فارسیشو میذارم هرکی تونست ترجمه کنه که من همون قرتی بازی رو(منظورم ریپلای میپلایه)ادامه بدم!فقط سرعت عمل به خرج بدین طفلی منتظر نمونه!

متن ریپلای میپلای:

"سلام آبجی(وقتی گرفتمت میشی عیال)؛

احوالت؟!جون خودم نباشه جون خودت منم هرشب خوابتو میبینم و اطمینون دارم که من و تو قسمت همدیگه ایم!منتهای مراتبش من الان اوضا و احوالم برای زن گرفتن مساعد نی،البت میدونم تو ازاون دخترای پرتوقع نیستی و منم بخاطر خودم میخوای،اما منم شرایطی دارم که باهاس بدونی و من نمیخوام منو با چشای بسته قبول کنی!ببین از اوضا احوال خونوادت مخصوصآ ددی جونت(اینو نمیخواد ترجمه کنین خودم بلد بودم)برام بگو آخه تو ایران ما خونواده حرف اولو میزنه ! از وضع مال ومنال ددی بگو،البت خدایی نکرده فکر نکنی ما چشمون دنبال پول ددی شماس! اما خب از اونجاییکه ما رو پای بابامون وایسادیم اگر بخوای تو هم بیای رو پای بابای ما اونوقت شاید بابام تاب نیاره با همون پای مذکورش هردومونو شوت کنه البت تو مرامش نیست ولی تورم شاید تحت تاثیر قرارش بده!راستی چندتا خورده فرمایش داشتم،

یکی اینکه یه ساعت تیسوت تو پاساژ میلاد دیدم زیاد بهش فکر میکنم زودتر بیا برا تولدم که اواسط دسامبره واسم بخرش چون میترسم از بس به ساعته فکر مکنم تورویادم بره! ببین سعی کن زودتر جهزیتو جور کنی برای یه خونۀ200متری جهزیتو ردیف کن البته من بیشتر از 35متر نمیتونم اجاره کنم ولی نگران نباش اضافیاشو میدم پای چک شام عروسی!آره عروسیم برات میگیرم اما بشرطی که مهریت بیشتر از 14تا ربع گوجه فرنگی نباشه اونم فردای عقد باهاس ببخشی!دیگه اینکه اگه تو خوشگلی منم خوش تیپم(چه تفاهمی!)به هیکلم فقط کت و شلوار گرا...(نمیدونم گرام بود گران بود...تو ترجمه درستشو بذارین)میخوره و ما رسممونه که کت و شلوار داماد و لباس عروس رو خونوادۀ عروس باهاس بخره! راستی نوکیا3610 خز شده برام یه ان96 با دعوتنامه ای که قراره بفرستی تا بیام پیشت، بفرست منم برات شارژ ایرانسل میفرستم تا اگه کاری داشتی اس مس بزنی،یادت باشه اس مس بزن اگه خواستی زنگ بزنی با تلفن خونتون زنگ بزن یه وقت فکر نکنی واس خاطره پولش میگما،چون شاید اونجا انتن نده!ولی با همۀ این حرفها ما تو مملکتمون یه پله هایی داریم که توش ترقه بازی میکنن و من باید تا مرحلۀ آخرش برم اونم تک جونه و تو باهاس صبر کنی که اگه گیم اور نشدم بیام بیگیرمت!

امری باشه؟ از جانب ما که عرضی نیست آبجی!

قربونت I lOve you

مرد رویاهات "

ای بابا من اگه شانس داشتم اسمم شمسی جون (خانوم و آقاش توفیری نداره)بود،اگه شانس بید زدۀ منه طرف از اتیوپیه دنبال یه لقمه نون این ایمیلو زده و حالا لابد جواب میده این شارژ ایرانسل که گفتی چی بیده؟!خوردنیه؟!ها؟!دخترم بود دخترای قدیم!

 نتیجه گیری اخلاقی:مواظب باشین مریض نشین که این روزا بازارش خیلی داغه! منم یه آنفلونزایی از مرغ همسایه که شایدم غاز باشه گرفتم که نگو!واشر دماغم که کلا از کار افتاده ،صدامم خروسی شده(فکر کنم رفتم تو بلوغ)و اصلا روی سایلنت مودم!از دیگر علائم بیماری میتونم به حرارت نزدیک به ۴۰ بهمراه ویبره های خفیف اشاره کنم و البته کمی توهم فانتزی ناشی از تب طبیعی است....اَاَاَه......چقدر هذیون گفتم!

راستی من تو این وبلاگ نمیتونم نظربدم،هرکی تونست ،سلام منم برسونه!




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : روشنـــــــا ; ساعت 10:30 بعد از ظهر روز جمعه یکم آذر 1387

وقتی این خبرو خووندم،خیلی کف کردم!حالا شمام بخوونین:
یک زن 50 ساله اهل عربستان سعودی به علت این که شوهرش صورت بند او را هنگام خواب از صورتش برداشته، درخواست طلاق کرده است. این زن علت جلوگیری از برداشتن نقاب توسط همسرش را یك رسم قبیله‌ای عنوان كرده که در یکی از روستاهای عربستان به نام خمیس موشیت مرسوم است. گفته می‌شود شوهر این زن با ابراز پشیمانی و تاسف، ابراز داشته که دیگر هرگز دوباره این کار را انجام نمی‌دهد.


طی دهه اخیر این اولین باری نیست که چنین اتفاقی می‌افتد و قبلا در چندین مورد چنین اتفاقاتی رخ داده است.

به گزارش العربیه، در موارد دیگری، شوهر یک زن بعد از 10 سال که زنش اجازه دیدن صورتش را نداده بود، خواست که صورتش را ببیند که با مخالفت شدید همسرش مواجه شد.
در نمونه ای دیگر ، شوهر یك زن سعودی به او هشدار داد چنانچه نگذارد صورتش را ببیند، با شخص دیگری ازدواج خواهد کرد، اما همسر این مرد در جواب گفت: این امر حتي از جدایی هم مهم تر است.

یک زن دیگر نیز تا 70 سال اجازه نداده بود فرزندان و شوهرش صورت او را ببینند. وی در جواب این سوال که چرا نمی‌گذاری شوهرت صورتت را ببیند؟ گفت: ازدواج برای عشق است نه صورت!


کف کردین؟!همین عربها که ما میگیم اصلآ تو فاز عشق نیستند و از این چیزا سردر نمیارن ،تازه اومدن فرهنگ عشق و عاشقی مارو هم خراب کردن !
حالاپسرا برن همش برای چشم خمار و ابروی تاتو شده و دماغ عملی و لبها و گونه های بوتاکس شدۀ یار شعر بگن،دخترا هم برای جیب و پول وپرادوی پدرِ یار!هردو طرفم تک بیت آخرو با مضمون اینکه "تو رو بخاطر خودت میخوام،باور کن" می سرایند!





دسته بندی :

لینک مطلب