شاید در خبرها شنیده باشید که مسئولین بخشهای اجرایی در کشور در صدد ساخت مساجد،مدارس،بیمارستانها و ده هزار منزل مسکونی در شهر غزه هستند و رئیس مجلس هم گفته که حاضرن بنای پارلمان فلسطین رو بازسازی کنن؛یا کلا از اینجور حرکتهای انساندوستانه که از دولت ایران و بصورت نمادین از ملت سر میزنه!
من اصلا و ابدا مخالف کمک نیستم اما آخه چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه!
یعنی ما انقدر اوضاعمون ردیفه که باید بودجه هامونو صرف بازسازی عراق و افغانستان و لبنان و این آخریام غزه بکنیم؟!
یعنی تو کشور از مدارس کپری و غیراستاندارد هیچ خبری نیست؟!
یعنی تعداد بیمارستانهای ما کافی و همۀ بیمارستانهامون مجهزه؟!
یعنی "بم"کاملا بازسازی شده؟! یعنی مردم زلزله زدۀ بم تو چادر و کانکس زندگی نمیکنن؟!یعنی ما نباید خجالت بکشیم که از کشورای دیگه میان تو بم مدرسه میسازن؟!
یعنی مردم جنوب کشور که نفت از سرزمین اونها استخراج میشه؛انقدر تامینن و سفره هاشون رنگینه که بعنوان زکات پول نفت باید بره تو سرزمین دیگه ای خرج بشه؟!
یعنی شهرها و مناطق جنگ زده بعد از گذشت قریب به 21سال کاملا بازسازی شدن و یا حتی سرعت بازسازیشون در حد سرعت بازسازی لبنان بوده؟!یعنی مردم شهرهایی که باغیرت از کشور دفاع کردن و سپر بلای کشور شدن الان در وضع و اوضاع مطلوبی هستن؟!
یعنی ما بی خانمان نداریم؟!یعنی اینهمه بچه ای که بی سرپرستن مال ما نیستن؟! یعنی بچه هایی که سرپرست خانوارن و با بدبختی خرج خونه رو درمیارن جز کشور نیستند؟! یعنی.....
چیزی که عیانه اینه که کشورهای عربی هوای همدیگرو دارن و حالا شاید در طول جنگ سکوت کنن ولی بعدش کمکهای خوبی بهم میرسونن و به وقتش به خون ما تشنن،اینو تاریخ ثابت کرده!
یه اتفاق در نوع خودش جالب افتاد که اصلا شنیدنش حالمو عوض کرد!یه امرِ خیــــــــر!
با خبر شدم دختری رو که یه پسری رو دوست داشت(من هم دختر رو میشناسم،هم پسر رو) با پدر و مادرش و البته با دسته گل و شیرینی به خونۀ پسر مورد علاقه رفتن و پسر رو از مادرش خواستگاری کردن(اینو خودم اضافه کردم؛چون دخترو از پدرش خواستگاری میکنن،من فکر کنم پسرو باید از مامانش خواستگاری کنن)!
بعد از مراسم خواستگاری،پسر گفته که فعلا قصد ازدواج نداره و میخواد درسشو ادامه بده(طاقچه بالا گذاشته)!آخر زمونه دیگه.........
من همین قدرشو شنیدم،اما مابقی داستان به مرور زمان احتمالاً اینطوری ادامه پیدا میکنه:
اپیزود اول؛
خواستگاری:
دختره پاشنۀ در خونۀ پسر رو از جا در میاره تا با پسره به تفاهم میرسن اما خانواده ها سر مهریۀ پسره با هم اختلاف پیدا میکنن؛مادر دختره میگه :چه خبــــــره!ما پسر دکترمونو با 14سکه و کلی جهزیه فرستادیم خونۀ شوهر...ببخشید خونۀ زنش؛حالا پسره شما که نه مدرک داره،نه جهزیه ما بیایم به اندازۀ تاریخ تولد میلادیش سکه مهرش کنیم![با نگاهی غضب آلود خطاب به دختر و شوهرش] پاشیــــــن بریم!
مادر پسره جواب میده:خوش اومــــــدین !پسر ما با پسرای دیگه فرق فوکوله؛نجیب و سر به راهه و جز راه خونه و دانشگاه جای دیگه ای رو بلد نیست؛پسر ما با کمالاته،آقاس،مرده(!)زندگیه،بســـازه،جهزیه اش کامله،حالا مگه دختر شما چی داره؟!خونه داره؟ ماشین داره؟! کار هم که گفته بعد سربازی(!) من پسره دست گلمو از سر راه نیاوردم که؛هـــــــــــــــــری،خوش اومدین!
اشک تو چشای پسره حلقه میزنه!
اپیزود دوم؛ عروسی:
بلاخره با کلی وساطت و پا درمیونی این دو تا کفتر عاشق بهم میرسن؛دختره میره یه زیر پله اجاره میکنه تا دست زوجشو بگیره برن سر زندگیشون!میره با کلی قرض و چک و اینا عروسی رو برگزار میکنه و شب عروسی در حالیک برق شوق تو چشای عروسش(نمیدونم شایدم دامادش)میبینه با مامور کلانتری و طلبکارا میره که شبو تو بازداشتگاه بگذرونه!
اشک تو چشای پسره میلغزه !
اپیزود سوم؛زندگی:
بلاخره به مناسبت یه عیدی یه خیری اومده و بدهیای دختر رو داده و دختره از زندان آزاد شده و این دوتا با هم میرن زیر یه سقف.......
چون دختره زندان رفته (سو سابقه داره)کار پیدا نمیکنه پس پسره مجبور میشه بار زندگیو به دوش بگیره و بره سر کار(آخی طفلی!)
فشار زندگی اشک رو توی چشای پسره جمع میکنه،اما غرور مردانه(!)مانع از ریختن اشکها میشه!
اپیزود چهارم؛آخر خط:
این وسطه یهو بچه دار شدن؛جزئیاتش بماند!پسره میفهمه که اون مدتیکه دختر تو زندان بوده معتاد شده!دختره هم بیکار و عملی با یه منقل نشسته کنارخونه!پسره بیچاره باید بره خونۀ مردم کارگری تا هم خرج گرده نخود دختره رو بده هم شکم بچه هارو(!)سیر کنه!
فشار زندگی روی پسره باعث میشه که پسره با قلبی رنجیده و صورت و بدنی کبود(کتک خورده) پاشو بذاره دادگاه خانواده و تقاضای طلاق کنه!و بلاخره بعد از کلی دوندگی در ازای بخشیدن مهریه،حضانت بچه هارو از دختره میگیره و حکم طلاق صادر میشه!
بیرون دادگاه خانواده؛پسره که دست کودکی رو گرفته و کودکی هم تو بغلشه،یکی دیگم رو کولش سواره،با چشمی کبود به رفتن دختره و زندگیه تباه شده اش نگاه میکنه و قطرۀ اشک لرزان از چشماش میفته رو گونه هاش!
پـــــــــــــــــــــــــــــــایــــــــــــــــــــــــــــان
جدی بگیرین؛همچین روزایی خیلی ازمون دور نیست!
دوستان سلام؛
رفتم به وبلاگ همسفر بهش خبر بدم که شاخ غولو شکستم،فهمیدم تصادف کرده رفته تو کما!

خیلی شوکه شدم!
نمیدونم الان حالش چطوره،نمیدونم این خبر چقدر درسته ،ولی براش دعا کنین!
آخیــــــــــــــــــــــــــــش!بلاخره امتحانا تموم شد و یه ترم دگه به تاریخ پیوست!
همۀ مزه امتحانا به تقلبشه!کی میگه تقلب کردن کار بدیه؟! بعضیا میگن چون حق بقیه ضایع میشه؛اما من شخصاً میگم خیلیم عادلانه است؛چون یکی نمرۀ معلوماتشو میگیره و یکی هم نمرۀ جرات و ریسک کردنشو!
حالا یه سوال؛اولین باری که تقلب کردین کی بود؟!(تو نظرات بگین)
بعنوان اولین نفر، خودم جواب سوال بالا رو میدم؛اولین بار اول دبستان بودم؛امتحان امــــــلای ثلث سوم!
معلممون داشت دیکته میگفت،منم برای اینکه زودتر تموم کنم از روی کتاب جلوتر از معلم مینوشتم ،اصلا هم فکر نمیکردم دارم کار بدی میکنم! وقتی اومدم خونه مامانم پرسید امتحانات خوب بود؟منم گفتم آره ،فقط معلممون خیلی شـُل دیکته میگفت منم از رو کتاب نوشتم تا زودتر تموم کنم! از چشمای گرد شده و فک رو زمین افتادۀ مامانم فهمیدم که انگار کار خارق العاده ای کردم!خلاصه استارتش زده شد و همینجوری تا ته دبیرستان رفتم و الانم دانشگاه!
میدونم این کارا آخر و عاقبت نداره؛اما چیکار میشه کرد. وقتی از فرط جذابیت درس و استاد انقدر سر کلاس خمیازه میکشی که اشک تو چشات جمع میشه،وقتی فقط حضور فیزیکیت سر کلاس برای استاد مهمه و تو مجبوری 2ساعت تموم سر کلاس بشینی و به حرفایی گوش بدی که نه مستمع میفهمه نه سخنران و چرتت وقتی پاره میشه که میخوای حاضری سر کلاسو بزنی،وقتی تو اون طفل گریز پایی که هیچ زمزمۀ محبتی نیست که تو رو بکشونه سر کلاس؛اونوقته که موقع امتحانا باید همۀ پس اندازتو بدی پای کپی کردن جزوه های افراد همیشه حاضر در صحنه و شب امتحان تویی و یه عالمه جزوۀ نخونده؛پس باید تا صبح بشینش پای درس و جزوه و با درد خماری بسازی؛اون آخریام که میبیبنی نمیرسی تموم کنی محض محکم کاری چند تا یادداشت جاسازی میکنی تا اگه لازم شد در نمونی،حالا سر امتحان از بس که از فرط بیخوابی جذاب شدی استاده چشم ازت برنمیداره و تو هم که عین بیست نمره رو تو جیبت داری مجبور هر بار چشمت تو چمشش میفته لبخند تحویلش بدی ،پس مجبوری انواع داستانهای علمی تخیلی رو تو برگه ات بنویسی،بعد هم خسته از امتحان میای خونه و مثل جنازه(دور از جون شما)رو تخت میفتی و به خواب زمستونی میری و وقتی بیدار میشی میبینی به خیل عظیم دانشجوای مشروطه(ه علامت مونثه)پیوستی(بگو خدا نکنه)!
در آخـــــــــــــر شرمندۀ مملکتم که چشم امیــــــــــــدش به منه!قول میدم ترم جدید جبران کنم؛از اولین شنبۀ ترم جدید درس خووندن رو شروع میکنم اندفعه دیگه قــــــــــوله قــــــــــــــــــــــــــوله قول(شما شاهد باشین)!


