پیرو طرح توهم اقتصادی؛
..........
....عید پشت در بود و ما هم داشتیم سفرۀ هفت سین میچیدیم؛پدر هنوز از سر کار نرسیده بود...
امسال هم نتونستیم ماهی قرمز بخریم و همون ماهی قرمزی کاغذیه که یکبار واسه کاردستی درست کرده بودم و به دیوارۀ داخلی کاسه چسبونده بودم و تقریبا تا زیر ماهیه آب ریخته بودم؛درسته که ماهیمون حرکت نمیکرد ولی عوضش لبخند قشنگی به لبش کشیده بودم!
سین اوّل که خودِ سفره بود،سین دوم داداش بزرگم "سپهر"،سین سوم داداش وسطیم "سهیل"،سین چهارمم "سینا"داداش کوچیکم ؛سین پنجم هم "سعید پسر همسایمون بود که هرسال میومد و سفره رو کامل میکرد. سین ششم همیشه یه سیب بود که به نیت سلامتی در طول سال،بعد از سال تحویل،بین اعضای سفره تقسیم میکردیم و میخوردیم! سین هفتم رو هرسال پدر می اورد و اغلب وضع و شرایط اون سال رو مشخص میکرد و معمولا نامرئی بود؛مثلا پارسال "سختی "بود و سال قبلش هم "سوختن و ساختن"! همه ،حتی عید،منتظر بودیم تا پدر بیاد و تکلیف سین هفتم رو مشخص کنه....
پدر لبخند زنان و با شوقی مثل بچه ها اومد و فریاد کشید: هفت سین رو با نام "سهام عدالت "کامل کنید!
همه با تعجب پرسیدیم: سهام عدالت؟!!!!!
پدر هیجان زده گفت:....
پدر هیجان زده گفت: یادتونه وقتی داشتم فرم اطلاعات خانوارو پر میکردم بهم میخندیدین؟!بیاید! حالا هِی پشت سر این مرد خادمِ مردم حرف بزنین! بفرمایین نفری "یک میلیون تومن" سهام عدالت! ما چون جزءِ دِه سُفلای جامعه(منظور پدر همون دَهَک پایین بود!)هستیم ،این سهامو شب عیدی دادن تامثل مردم دِه علیا عید خوبی داشته باشیم...
پدر کارتهای پرس شده ای رو که روش نوشته بود "سهام عدالت" رو توی سفره گذاشت!
"یک میلیون "تومن خیلی به چشم میومد،حتی ماهی کاغذی منم با دیدن این یک میلیون انگار جون گرفته بود و فکر کنم دم و بالش رو تکون میداد.
سینا ذوق زده پرسید: بابا! با این سهام و این نفری یه میلیون میشه رفت سفر؟!
-راستش...
سهیل تو حرف پدر پرید و گفت: میگم بابا! با این سهام و اینا میشه شهریۀ دانشگاه رو داد تا انقدر هر ترم آبروریزی نشه؟!
- اِ......
سعید هم گفت: عیدی ما یادتون نره!
همه غرق آرزوهای دور و دراز شدیم،یادمه مادر هم با ذوق وشوق زیر لب میگفت:خدا خیرشون بده دل بچه هامو شب عیدی شاد کردن،خدا دلشون رو شاد کنه....
سپهر ساکت و انگار یه کم عصبی بنظر میومد، از پای سفره بلند شد و رفت کنار پدر نشست؛پدر پرسید: خب سپهر جان تو میخوای با یک میلیونت چیکار کنی؟!
سپهر لبخند عصبی زد و سری تکون داد و آهی کشید و گفت:بابای سادۀ من!هیچی...راستش با این سهام تنها کاری که میشه کرد همین کامل کردن سفرۀ هفت سینه! و با اون یه میلیونی که روش نوشته فقط میشه به رویا رفت و یا در واقعیت گذاشتش در کوزه و ...راستش بابا!اگه بجای یه میلیون،صد میلیون و یا حتی از اینجا تا ثریا هم جلوی اون یک صفر بذارن باز هم گرهی از کارمون باز نمیشه...چون این نه پوله،نه چکه و نه حتی مثل سهامهای دیگه میشه فروختش ، واقعا این سهام هیچی نیست، هیچی!فقط پس از توزیع این سهام بین دَهَک به قول شما سفلی،سوبسیدها از روی اجناس و هزینۀ برق و آب و اینا حذف میشه و در نهایت از این به بعد هزینه هامون انقدر زیاد میشه که سینا جون تا شاه عبدالعظیم دیگه نمیتونیم بریم و سهیل تو هم فعلا تو فکر انصراف از دانشگاه باش!سعید جان پاشو برو خونتون که ما عیدی به کسی نمیدیم!اگه تا سال دیگه این موقع منو بابا و سهیل و سینا بتونیم خوب کار کنیم ،شاید عید سال دیگه هنوز یه سقف بالا سرمون داشته باشیم...
پدر بهت زده بود و قطره اشکی از فشار بار زندگی سال در پیش رو تو چشماش نقش بست،نذاشت سپهر حرفشو تموم کنه و با لحنی عصبی گفت:این کاغذ پارۀ بی خاصیت رو بذارید لای نون بخورید تا سیر شید چون شاید همین هم دیگه گیرتون نیاد!امسال سال "سختی همراه سوختن و ساختن" است...
با صدای پدر ماهی کاغذیم از دیوارۀ ظرف کنده شد و تو آب افتاد و لبخندش خیس شد و از بین رفت؛فکر کنم مرد!
همه ماتم زده شدیم و عید از پشت در خونه برگشت!
سپهر زمزمه میکرد:ما را به رخت و چوب شبانی فریفته اند...
مادر با گوشۀ روسریش یواشکی اشکشو پاک کرد و زیر لب چیزایی گفت که...
من هم ناراحت از اینکه سال بعد دیگه ماهی هم نداریم!


