تبليغاتX
Roshana



Roshana

تو،ای نغمه پرداز گشوده بال آسمان تنهایی من، خبر نداری که من چشم بدنبال تو دارم



نویسنده : روشنـــــــا ; ساعت 4:28 بعد از ظهر روز چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388

روایتگری تجربۀ شخصیم با قلم خودم!

==============

مدتی بود که حال خوبی نداشتم...

مثل همیشه با یه سری از دوستام دور هم وسط محوطه ایستاده بودیم و میگفتیمو میخندیدیم...

 

با اینکه حال خوبی نداشتم ولی سعی میکردم پالس منفی به جمع نفرستم و با یه ماسک خنده و کمی شوخی پالس مثبت میفرستادم...!

 

مشغول صحبت بودیمو میخندیدیم که یهو سروکله اش پیدا شد... از دیدنش ذوق زده شدم با خوشحالی براش دست تکون دادم که منو ببینه... وارد جمعمون شد بدون اینکه حتی نگاهی بهم بندازه!

 

حالم بدتر شد...

 

خواستم جمعو ترک کنم که صدام کرد:وایسا روشنا کارت دارم؛ منم باهات میام!

 

برگشتم و منتظر اومدنش شدم!

 

با بقیه خداحافظی کرد و همینطوری که بطرف من میومد لبخند از روی لبش محو و به خطوط بین ابروهاش و صورتش اضافه میشد!

 

با تمسخر و کمی(خیلی بیشتر از کمی)طلبکارانه گفت:خوش میگذره؟!!! مثل همیشه با دوستا شاد و خندون،ما هم که جامون تو قندون!

 

دستمو گذاشتم رو پیشونیم...آخ که چقدر سرم درد میکرد!به نیمکتی که کمی دورتر بود اشاره کردم و گفتم: اونجا بشینیم حرف بزنیم؟!

 

هیچی نگفت و با هم رفتیم و روی نیمکت نشستیم...

 

گفتم: خیلی وقته میخوام باهات حرف بزنم ولی گیرت نیاوردم!

 

گفت:اتفاقا منم باهات کار داشتم و البته کلی حرف...

 

نذاشتم جملشو تموم کنه،چون دیگه نمیتونستم خودمو نگهدارم ؛داشتم میترکیدم، بغضمو فرو دادم و گفتم: یه مدتیه حال خوبی ندارم و اصلا حالم خوب نیســ...

 

نذاشت جملمو تموم کنم و تو حرفم پرید:اتفاقا میخواستم دربارۀ همین صحبت کنیم... منم حس کردم که تغییر کردی خیلی هم عوض شدی! اما فقط با من... با بقیه مثل همیشه ای ولی با من...حالا هم خنده هاتو با اونا کردی و روضه هاتو گذاشتی ....!

 

بقیۀ حرفشو نگفت، ولی تونستم بفهمم منظورشو ! حرفم تو دهنم ماستید!

 

ادامه داد: ما چند ساله همدیگرو میشناسیم؟!..چند ساله با هم دوست بودیم؟!...تو کی قیافت اینطوری بود بامن؟!...تو کی اینهمه مدت از من بیخبر میموندی؟! ...چرا گوشیت خاموشه؟!...من همیشه از تو انرژی میگرفتم...حالمو بهم میزنه این قیافت... من اون قیافتو دوست دارم ؛همون صورتی که یه لبخند داشت...میدونم دوستای جدید دورتو گرفتن،میدونم خنده هات با اوناس! میدونم حوصلۀ منو نداری،حوصلۀ حرفامو ،درددلامو ،اس ام اسامو ...فکر کردی واسم اسپشالی؟!...فکر کردی من باید این رفتارتو تحمل کنم؟!...همۀ حرفم همینه؛تو اون آدمی که من میشناختم نیستی،عوض شدی... و من این آدم جدیدو دوستش ندارم؛دیگه نمیخوام ببینمت...تا وقتی همون آدم قبلی نشدی من باهات هیچکاری ندارم،فهمیدی؟!هیچکار....

 

جملات آخرو تقریبا فریاد زد...

 

بدون اینکه حتی نگاهی بهم بندازه بلند شد و رفت! با چشمای پر از اشکم رفتنشو تماشا میکردم،چشمامو سریع بستم که اشکم نریزه،ریختن اشکم مساوی بود با شکستنم ...

 

خواستم صداش کنم،خواستم بگم نرو،خواستم بگم الان بیشتر از همیشه به بودنت احتیاج دارم،خواستم بگم تنهام نذار...حداقل میذاشتی حرفمو میزدم بعد میرفتی چون خیلی چیزا میخواستم بگم...نرو!

 

همینطور که رو نیمکت نشسته بودم(در واقع وا رفته بودم)،سرمو بین دوتا دستام گرفتم؛سر دردم شدت گرفت...

 

ذهنم تبدیل به یه چراگاه بزرگ شد؛چرا نذاشت حرفمو بزنم؟! چرا نذاشت توضیح بدم؟! چرا نذاشت لااقل جواب حرفاشو بدم؟!چرا رفت؟!چرا نپرسید چه مرگته؟! چرا دلیل عوض شدن رفتارمو نپرسید؟! چرا اگه من زنگ نزدم حالشو بپرسم اون بهم زنگ نزد ؟! چــــــــــــــــــــــــرا....؟!!!!!

 

یاد خودش افتادم...یاد خودم افتادم...وقتی از تنهایی پیش من اومد،وقتی گفت ببخشید که وقتتو میگیرم ولی دلم میخواد به حرفام گوش کنی...وقتی غصه میخورد و من دلداریش میدادم...وقتی گریه میکرد و من بغلش میکردم و یواشکی باهاش گریه میکردم...وقتی سرش روی شونم بود و من آروم توگوشش میگفتم همه چی درست میشه و من همیشه کنارتم...وقتی اوضاعش ردیف شد، گفت جبران میکنم برات؛همیشه رو من حساب کن... خدا میدونه که توقع جبران نداشتم و اگه کاری کردم به حرمت دوستیمون بود، ولی خب اینبار...شاید اشتباه کردم!

 

سرم هنوز بین دوتا دستام بود،با افکاری که توی سرم میچرخید سر دردم شدت میگرفت و دمای بدنم نوسان داشت،قلبم داشت میترکید و نفسم توی گلوم گره میخورد...داشتم خفه میشدم و به چشمام فشار میومد!

 

رفتم تو خودم،به درونم...!

 

"من"،منو دیدم که مثل بدبختا روی نیمکت نشسته و سرشو تو دستش گرفته..."من" رفتم و کنار من روی نیمکت نشستم..."من" به من گفتم :چیزی شده؟! من سرمو بلند کردم و تو چشمای "من" نگاه کردم..."من" تا ته ماجرا رو خووندم..."من"دستمو روی شونۀ من گذاشتم و گفتم:میخوای گریه کنیم؟!...من از خدام بود...!"من" منو بغل کردم ...من سرمو روی شونۀ "من" گذاشتم و گریه کردم! "من"،منو دلداری دادم و زمزمه کردم:همه چی درست میشه و من همیشه باهاتم و کنارتم!

من سرمو بلند کردم و چشمای خیس "منو"دیدم..."من" چشمکی زدم...من دلگرم شدم..."من"لبخند زدم...من سبک شدم..."من"،منو دوست داشتم...من فهمیدم که همیشه میتونم روی "من" حساب کنم!من واسۀ "من" اسپشال بودم!

 

سردردم بهتر شد،از روی نیمکت بلند شدم و آروم آروم رفتم...سر دردم ضعیف تر میشد و لبخندم مثل همیشه رو صورتم نشست! تو راه اس ام اس زدم براش که"من همون آدم قبلیم!"

 

البته منظورم این بود که؛مثل قبل  کلا روش حساب نمکینم!

 




دسته بندی :

لینک مطلب